جوش!
جلوی آیینه می ایستم و خیره می شوم به خودم . به جوش هایی می نگرم که روی دماغ و پیشانی رشد کرده اند و حالا معضلی شده اند برای پوستم . جوش هایم از این جوش های معمولی غرور جوانی نیستند . جوش هایی تقریبا هم اندازه همرنگ پوست . و صورتم را تبدیل کرده اند به زمینی صاف پر از تپه های یکسان . و بعد چشمانم را می بندم و صورت بدون جوش خودم را تصور می کنم . صورتی صاف و یک دست ، بدون تپه . و پلک هایم آرام آرام باز می شوند . و فکر می کنم به جوش های ارثی صورتم . ارثی که از خاله ی مادر بزرگم به مادر بزرگ و از او به مادر و دایی و از مادر فقط به من رسیده است . گاهی اوقات حرصم می گیرد که چرا فقط من این ارثیه را دارم. خب خواهرو برادرم هم به اندازه ی من از این ارث سهم باید ببرند . انصاف نیست همه اش مال من باشد . و خودم را گول می زنم و می گویم نیمه ی پر لیوان را نگاه کن . به لیوان روی کابینت خیره می شوم . و فکر می کنم که خب تنها من شایسته ی سهم بردن از این جوش ها بوده ام . اما بیشتر که به لیوان دقت می کنم می بینم لیوان نیمه ی پر قابل نگاه کردنی ندارد . لیوان خالی است . خال خالی . و فقط چند قطره ی کوچک آب به دیواره ی آن است . مثل تپه های صورتم . نگاهم را از لیوان بر می دارم . دستم را مشت می کنم و تصمیم می گیریم . بله ، باید جوش ها را از بین برد . دیگر نمی شود . این بدن یا جای من است یا جای این جوش ها . در خانه را محکم به هم می کوبم . منتظر آسانسور نمی شوم از پله ها پایین می دوم . می رسم به پارکینگ . ماشین را روشن می کنم . دنده عقب می گیرم تا ماشین را از پارک در بیاورم . به آیینه نگاه می کنم . و چشمانم را می بندم و به صورت بدون جوش فکر می کنم . عادت است دیگر . و با صدای آژیر ماشین پشتی چشمانم را باز می کنم . ماشین مال آقای صبوری است. تا به امروز خنده اش را ندیده ام . فکر می کنم پسرانش هم ندیده اند . بد می آورم . بعدا عذرر خواهی می کنم . الان جوش ها مهم ترند . به تونل رسالت می رسم . مطب دکتر از بخت بد آن سمت شهر است . از این تونل های داخل شهر بدم می آید . آخر همه ی مردم با سرعت 60 کیلومتر می وند از ترس قانون و 61 کیلومتر را دوربین ها شکار می کنند . جوش ها مهم ترند . وقت دکتر دیر می شود . به تابلوهای محدودیت سرعت توجه نمی کنم و سرعتم را زیاد می کنم .به مطب دکتر می رسم . ماشین را پارک می کنم و با عجله از پله های مطب بالا می روم . پشت در که می رسم صبرر می کنم و چند نفس می کشم تا حالتم عادی باشد . داخل می روم .
-سلام ببخشید وقت داشتم برای امروز ساعت 4 .
منشی چپ چپ نگاهم می کند . نگاهم می افتد به ساعت دیواری بالای سر منشی . چند دقیقه به 3 مانده است .
-زود تشریف آوردید . بنشینید تا وقتتون بشه .
صندلی های سیاه را با دست نشانم می دهد . مطب زیاد شلوغ نیست . 7،8 نفر به غیر از من هستند . می نشینم روی صندلی . روزنامه را بر میدارم و ورق می زنم . به خودم لعنت می فرستم که چرا هم متحمل جریمه ی تونل شدم و هم حالا باید یک ساعت بنشینم تا وقتم شود . نیم ساعت می گذرد . چشمم به عکسی از یک فرد می افتد . صورتش سرخ است و پوستش ور آمده . شرح خبر را می خوانم . نوشته برای عمل لیزری که روی صوت انجام شده اینجوری شده . بدنم سست می شود . آب دهانم را به سختی قورت می دهم . منشی می گوید :
_ آقای مهاجر آقای دکتر مریض ندارن . شما می تونید برید داخل . نگاهش نمی کنم . بلند می شوم و از مطب خارج می شوم .درب مطب را پشت سرم محکم می کوبم به هم . درب پشت سرم باز می شود . نگاه نمی کنم . می توانم چهره ی متعجب منشی را تصور کنم . سوار ماشین می شوم . باید برای در آمدن از پارک آیینه را نگاه کنم . نگاه نمی کنم . به هر زحمتی هست در می آوردم ماشین را . سرعتم را زیاد می کنم . توی تونل هم آرام نمی روم . می خواهم با سرعت دور شوم . ماشین را پارک می کنم در پارکینگ خانه . منتظر آسانسور نمی شوم . پله ها را یکی دو تا بالا می روم. در خانه را باز میکنم . خیره می شوم به آیینه . به خودم . و چشمم را می بندم تا خود بی جوشم را تصور کنم . نمیتوانم . همه اش صورت آن مرد جلوی چشمم می آید . و آرام می شوم . ه تپه های صورتم خوب دقت می کنم . من صورت با جوشم را دوست دارم . نه به خاطر ترس از زشت شدن . صورت با جوش فرق دارد با صورت های معمولی . صورت با جوش قشنگ تر است از صورت های معمولی
زنگ خانه به صدا در می آید . حدس می زنم کیست . صبوری است ...
پ.ن : صورت با جوش و بی جوش مهم نیست . خداوند آن قدر در اختیارم گذاشته است که جوش صورت نخواهد ناراحت م کند . چند وقت پیش در همشهری داستان به تیتری برر خوردم به نام جوش! ایده اش از آن جا بود . من داستان را نخواندم ...
بشر تا زماني که آرام در خانه نشسته منتظر حادثه است و وقتي درگير حادثه مي شود به دنبال آرامش خانه ...