جوش!

بسم الله

جلوی آیینه می ایستم و خیره می شوم به خودم . به جوش هایی می نگرم که روی دماغ و پیشانی رشد کرده اند و حالا معضلی شده اند برای پوستم . جوش هایم از این جوش های معمولی غرور جوانی نیستند . جوش هایی تقریبا هم اندازه همرنگ پوست . و صورتم را تبدیل کرده اند به زمینی صاف پر از تپه های یکسان . و بعد چشمانم را می بندم و صورت بدون جوش خودم را تصور می کنم . صورتی صاف و یک دست ، بدون تپه . و پلک هایم آرام آرام باز می شوند . و فکر می کنم به جوش های ارثی صورتم . ارثی که از خاله ی مادر بزرگم به مادر بزرگ و از او به مادر و دایی و از مادر فقط به من رسیده است . گاهی اوقات حرصم می گیرد که چرا فقط من این ارثیه را دارم. خب خواهرو برادرم هم به اندازه ی من از این ارث سهم باید ببرند . انصاف نیست همه اش مال من باشد . و خودم را گول می زنم و می گویم نیمه ی پر لیوان را نگاه کن . به لیوان روی کابینت خیره می شوم . و فکر می کنم که خب تنها من شایسته ی سهم بردن از این جوش ها بوده ام . اما بیشتر که به لیوان دقت می کنم می بینم لیوان نیمه ی پر قابل نگاه کردنی ندارد . لیوان خالی است . خال خالی  . و فقط چند قطره ی کوچک آب به دیواره ی آن است . مثل تپه های صورتم . نگاهم را از لیوان بر می دارم . دستم را مشت می کنم و تصمیم می گیریم . بله ، باید جوش ها را از بین برد . دیگر نمی شود . این بدن یا جای من است یا جای این جوش ها . در خانه را محکم به هم می کوبم . منتظر آسانسور نمی شوم از پله ها پایین می دوم . می رسم به پارکینگ . ماشین را روشن می کنم . دنده عقب می گیرم تا ماشین را از پارک در بیاورم . به آیینه نگاه می کنم . و چشمانم را می بندم و به صورت بدون جوش فکر می کنم . عادت است دیگر . و با صدای آژیر ماشین پشتی چشمانم را باز می کنم . ماشین مال آقای صبوری است. تا به امروز خنده اش را ندیده ام . فکر می کنم پسرانش هم ندیده اند . بد می آورم . بعدا عذرر خواهی می کنم . الان جوش ها مهم ترند . به تونل رسالت می رسم . مطب دکتر از بخت بد آن سمت شهر است . از این تونل های داخل شهر بدم می آید . آخر همه ی مردم با سرعت 60 کیلومتر می وند از ترس قانون و 61 کیلومتر را دوربین ها شکار می کنند . جوش ها مهم ترند . وقت دکتر دیر می شود . به تابلوهای محدودیت سرعت توجه نمی کنم و سرعتم را زیاد می کنم .به مطب دکتر می رسم . ماشین را پارک می کنم و با عجله از پله های مطب بالا می روم . پشت در که می رسم صبرر می کنم و چند نفس می کشم تا حالتم عادی باشد . داخل می روم .

-سلام ببخشید وقت داشتم برای امروز ساعت 4 .

منشی چپ چپ نگاهم می کند . نگاهم می افتد به ساعت دیواری بالای سر منشی  . چند دقیقه به 3 مانده است .

-زود تشریف آوردید . بنشینید تا وقتتون بشه .

صندلی های سیاه را با دست نشانم می دهد . مطب زیاد شلوغ نیست . 7،8 نفر به غیر از من هستند . می نشینم روی صندلی . روزنامه را بر میدارم و ورق می زنم . به خودم لعنت می فرستم که چرا هم متحمل جریمه ی تونل شدم و هم حالا باید یک ساعت بنشینم تا وقتم شود . نیم ساعت می گذرد .  چشمم به عکسی از یک فرد می افتد . صورتش سرخ است و پوستش ور آمده . شرح خبر را می خوانم . نوشته برای عمل لیزری که روی صوت انجام شده اینجوری شده . بدنم سست می شود . آب دهانم را به سختی قورت می دهم . منشی می گوید :

_ آقای مهاجر آقای دکتر مریض ندارن . شما می تونید برید داخل . نگاهش نمی کنم . بلند می شوم و از مطب خارج می شوم .درب مطب را پشت سرم محکم می کوبم به هم . درب پشت سرم باز می شود . نگاه نمی کنم . می توانم چهره ی متعجب منشی را تصور کنم . سوار ماشین می شوم . باید برای در آمدن از پارک آیینه را نگاه کنم . نگاه نمی کنم . به هر زحمتی هست در می آوردم ماشین را . سرعتم را زیاد می کنم . توی تونل هم آرام نمی روم . می خواهم با سرعت دور شوم . ماشین را پارک می کنم در پارکینگ خانه . منتظر آسانسور نمی شوم . پله ها را یکی دو تا بالا می روم. در خانه را باز میکنم . خیره می شوم به آیینه . به خودم . و چشمم را می بندم تا خود بی جوشم را تصور کنم . نمیتوانم . همه اش صورت آن مرد جلوی چشمم می آید . و آرام می شوم . ه تپه های صورتم خوب دقت می کنم . من صورت با جوشم را دوست دارم . نه به خاطر ترس از زشت شدن . صورت با جوش فرق دارد با صورت های معمولی . صورت با جوش قشنگ تر است از صورت های معمولی

زنگ خانه به صدا در می آید . حدس می زنم کیست . صبوری است ...

پ.ن : صورت با جوش و بی جوش مهم نیست . خداوند آن قدر در اختیارم گذاشته است که جوش صورت نخواهد ناراحت م کند . چند وقت پیش در همشهری داستان به تیتری برر خوردم به نام جوش! ایده اش از آن جا بود . من داستان را نخواندم ...

من يك داستان نويس هستم 6

با بي ميلي ماشين را نگاه مي كنم . پ‍‍‍‍ژوي "آر دي " سبز رنگ " . آقاي " جمالي " كنار ماشين ايستاده و نگاه مي كند به درب مهد . در ماشين را كه به نظر مي آمد اندكي سنگين شده است باز مي كنم . آرام و بي صدا روي صندلي  مي نشينم و منتظر بچه ها مي شوم . بالاخره همه مي آـيند . ماشين آقاي جمالي نزديك خانه مي شود . با خود فكر مي كنم بگويم يا نه ؟ به آخر ماجرا فكر مي كنم . از دو حالت خارج نيست :يا همه چيز درست پيش مي رود يا اينكه مادر مي فهمد . و تصميم مي گيرم : فردا دنبال من نياييد ! آقاي جمالي متحيرانه نگاهم مي كند و "باشه" اي مي پراند . از ماشين پياده مي شوم . زنگ مي زنم . درب سفيد خانه را باز مي كنم . باز هم حياط و گلدان ها و حوض آبي دو طبقه ي خالي و فنچ را مي بينم . و صبح روز بعد با اضطراب بيدار مي شوم . مادر انتظار آيفون را مي كشد تا آقاي جمالي زنگ بزند و تورا بفرستد . امروز دير كرده . وتصميم نهايي را مي گيري و  به مادر مي گويي : آقاي جمالي گفت امروز ئنبالم نمي آيد . با اينكه انتظار داشتي مادر يا عصباني شود و يا در حالي كه آرام لباست را در مي آورد بپرسد چرا هيچ كدام را انجام نمي دهد . به سمت كيفش مي رود و سوئيچ ماشين را مي آورد . و تو به سمت مهد مي روي ولي ابن بار با مادر نه با آقاي جمالي . از بخت بد آقاي جمالي جلوي در مهد است . سرخ و سفيد مي شوم و بعد مادر همه ي ماجرا را مي فهمد ....

پ.ن : حكايتي واقعي بود از حادثه اي كه در فكر مي كنم 4 سالگي ام براي نرفتن به مهد اتفاق افتاد...

من یک داستان نویس هستم (5)

قبل از اذان صبح همه جمع می شوند . جایشان پهن می کنند و خیلی آرام یا به حرف زدن مشغول می شوند یا به نظاره کردن گنبد مسجد . گنبد مسجد گنبد بزرگی است با کاشی کاری آبی و زرد . فضا خیلی آرام است . انگار همه می فهمند فضا متفاوت است با زمان های دیگر . بعد از سحری که همه تقریبا می دانستند قیمه است ، بچه ها بی سرو صدا اگر آبی بخواهند می خورند و سر جاهایشان می خوابند .  خوابشان نمی آید ولی دراز می کشند . تو هم مانند بقیه روی پتوی مسافرتی قهوه ای ات دراز می کشی و خیره می شوی به گنبد . مشخص نیست روی کاشی ها چه نوشته اند . نزدیک اذان همه جاهایشان را جمع می کنند و می نشینند در صف نماز . اذان را می گویند . دو یا سه پیر مرد غیر از بچه ها هستند که مدام گیر میدهند بچه ها نباید صف اول بنشینند . بعد از غر زدن هایشان بچه های پشت امام جماعت عقب می آیند تا پیر مرد ها جلو بروند . و آن ها با لبخندی پیروزمندانه جلو می آیند . یکی شان هم که مدام از بقیه صلوات می گیرد . اذان می گویند . نماز را خود "حاج آقا " می خواند . به طور معمول نماز هایش را طول نمی دهد . این بار ولی طبق عادت رفتار نمی کند . بعد از نماز پیرمردی که معلوم نیست واقعا چه کسی به او گفته صدای فوق العاده ای دارد شروع می کند به خواندن دعای بعد از نماز های واجب ماه رمضان . خوشبختانه زیاد طول نمی کشد . وقتی پیر مرد ها رفتند ، یکی از مربی ها شروع می کند به خواندن دعای عهد . دعا که تمام می شود "حاج آقا" همه را احضار می کند پای منبر . صحبت دارد انگار . از قوانین اعتکاف می گوید . نبوییدن عطر ، نگاه نکردن به آینه ، خارج نشدن از مسجد بدون دلیل و مشخص کردن نقاطی که بچه ها بی دلیل نباید آنجا بروند و ..... . صحبتش تا 6.30 طول می کشد . بعد از صحبت هایش همه باز روی پتو هایشان دراز می کشند و خوابشان می برد . چند تن از بچه ها که هنوز موقعیت را درک نکرده اند با اذیت کردن بچه ها مزاحم خوابشان می شوند . اما برخی زرنگ ترند و سریع می خوابند که مسلما بعد از خوابشان با لگد هم بیدار نمی شوند . نزدیک اذان ظهر بیدار می کنند تان . همه بیدار می شوند . بعد از خواندن بخش هایی از مناجات خمسه عشر نماز ظهر آغاز می گردد . یک روحانی که تا به حال ندیده ای اش نماز می خواند . چه نمازی هم می خواند . خیلی سریع می خواند . آن قدر که از او عقب می افتی . بعد از نماز ها هم یک روحانی هم سن و سال "حاج آقا " می آید . صحبت می کند . دلنشین حرف نمی زند ولی بد هم نیست . بعد از صحبت هایش ذکر مصیبتی می خواند و می رود . خادم مسجد ویدیو پروژکتور را روشن می کند برای پخش کلیپ . کلیپ ها در مورد آیت الله خامنه ای هستند . خیلی زود کلیپ ها تمام می شوند و وقت در اختیار بچه ها گذاشته می شود . همه دراز می کشند و باز کمی از بچه ها خوابشان می برد . صدای چند موبایل که بازی می کنند با آن و یک لب تاب که این دو جزو وسایل ممنوعه هستند باعث می شوند خیلی ها خوابشان نبرد . ساعت 4 همه دوباره احضار می شوند جلوی منبر . دعا می خوانیم . درست یادم نیست چه دعایی. بعد از آن هم دوباره یک روحانی می آید . اما این بار برای پرسش و پاسخ . بعد از جلسه ساعت تقریبا هفت می شود . دوباره وقت در اختیار بچه ها قرار می گیرد تا اذان . بعد از نماز سفره ی افطار پهن می شود . باز همه چشم بسته می گویند قرمه سبزی است .

***********

یادت نمی آید بقیه اعتکاف را . حالا16 سال از آن اعتکاف می گذرد . نمی دانی این هایی هم که نوشته ای چقدرش درست است .  ولی طبق عادت معمول می نویسی . هر چه می خواهد باشد . و تا دقایقی دیگر فرود می آیی در شهری که حالا مدت ها بود ندیده بودی اش . جایی که برای اولین بار رمان خواندی . جایی که برای اولین بار رمان نوشتی و جایی که برای اولین بار جایزه ی ادبی بهترین رمان را گرفتی . تهران شهر ی که چهار سال از آن دور بوده ای .

روز هایی تلخ ، اندکی تلخ

شنبه ی بعدی که بیاید در مدرسه ایم ما محصلان . زود تمام نشد تعطیلات تابستان ولی آن طور هم نبود که دل تنگش بشویم . مدرسه را می گویم . سه ماه و چندی را بدون درس گذراندیم و از حق نگذریم خیلی خیلی خوش گذشت . اما این هفته ی آخر تعطیلات رد نمی خواهد بشود انگار . هفته ای که همه چیزدر انتظار آغاز سال تحصیلی است . کتاب ها و دفتر هارا خریده ایم و در انتظاریم . انتظاری تلخ و غم بار . اندکی تلخ و غم بار . اندکی خوشی . واندکی بی تفاوتی . همین اندک اندک حسی عجیب به وجود می آورد . حسی اندک تر از بقیه حس ها . قبل از شروع مدارس همان حس می گوید در کشویم را باز کنم ، کتاب های جلد شده ی برچسب خورده را در بیاورم و نگاهی بیاندازم . و درس های ریاضی را می بینم که فرق کمی با سال پیش کرده . و سوال هایش را می بینم . باز همان حس  می گوید تو این هارا یادت نمی آید دفتر پارسالت را بخوان . و دفتر را که سالم و تمیز نگاه داشته ام اش می خوانم . چیز خاصی نبود که به یادم بیاید یا نیاید اما آن حس دست بر نمیداشت . برای دومین بار که خواندم بر حس غلبه کردم و نگذاشتم مجبورم کند سومین بار آن را بخوانم . و وقتی نگاه انداختن تمام شد بیکار لم می دهم روی مبل و تلویزیون می بینم . شبکه نمایش هم که روزی دو مرتبه فوتبالیستها به خورد مردم می دهد . و فوتبالیستها نگاه می کنم . چه هیجان های کاذبی که به آدم نمی دهد این فوتبالیستها . و دوباره حس دست به کار می شود : کتاب ها را یک بار دیگر بخوان .

پ.ن :لوازم التحریر و دفتر گران شده . 13 کتاب دوره ی راهنمایی برابر می شود با یکی و نصفی دفتر . صرفه جویی بیشتر لطفا .

من یک داستان نویس هستم (4)

اصفهان

برای بار اول نیست که به این شهر می آیم . و برای بار اول هم نیست که با دوستان به این شهر می آیم ولی این بار فرق دارد . شب می شود و به امروز فکر می کنم . کلا همیشه فکر میکنم . خیلی اوقات به این فکر می کنم که چطور فکر نکنم . و بعد فکر می کنم که اصلا چرا فکر نکنم . و فکر می کنم .

******

ساعت 6 صبح است . از پنج و نیم بیدارم . دلم آشوب است . موقع هر مسافرت دوستانه این طور می شوم . و فکر می کنم . به اتوبوس . به سختی راه . به خوش گذرانی های اردو . حتی به چپ شدن اتوبوس . قرار ساعت 7 جلوی مسجد امام خمینی است . خیلی زودتر می رسم . هیچ کس جلوی در مسجد نیست به جر "حاج آقا " و آقای تشکری . امروز آقای تشکری موهایش را کوتاه کرده . بچه ای 17 ساله به نظر می رسد با این که امسال 22 سالش است . ولی حاج آقا تغییر نکرده . هیچ تغییری  . ساکی هم با خود نیاورده . 10 دقیقه که منتظر می شوم دو تا از بچه ها پیدایشان می شود . امسال می روند دوم . بعد از سلام و احوالپرسی یکیشان که قدش بلند است می گوید : صبونه نمی دن ؟من که صبحانه خورده ام و برایم اهمیتی ندارد که می دهند یا نه بی تفاوت سری تکان می دهم . خیلی دوست می داشتم اگر علیرضا هم می آمد . می دانم که حسین می آید . ولی ای کاش علیرضا هم می آمد . ماشینی جلوی در مسجد توقف می کند . ماشین پدر علیرضا ست . او هم می آید . با برادرش که یک سال از خودش بزرگتر است . از آمدن او چندان خوشحال نیستم بلکه اندکی ناراحت هم هستم . گرچه برادر علیرضا پسر خوبی است ولی از اخلاقش خوشم نمی آید . آدم بسیار خوش مشربی است اما .... . و باز فکر می کنم . به سومین سفری که به همراه حسین و علیرضا می روم . وبه دیشب فکر می کنم . ساعت 10 شب بود . حاج آقا زنگ زد خانه ما . پرسید : می آی اصفهان یانه . من هم پاسخ دادم : نه .

-       چرا ؟

-       مامانم نمیذاره

-       گوشی رو بده بهشون  

-       چشم .

و بعد از آن حاج آقا حرف هایی با مادرم زد که نمی دانم چه بود ولی مادرم راضی شد . و نزدیک ساعت 12 ساک بستم .  

*************

صرفا جهت تنفس

*************

دستی توی هوا پرتاب می شود و صاف می خورد به صورت من . احساس بدی دارم . فکر می کنم دماغم انحراف پیدا کرده است . حسین است . چی قدر توی خواب حرکت می کند . برای سومین بار است افکارم را به هم می ریزد . خسته ام ولی خوابم نمی برد . و دوباره فکر می کنم .....

************

سفره می اندازند . انگار قرار است صبحانه بدهند . و می دهند . ساعت نزدیک 8:30 است و ما هنوز داخل مسجدیم . با صدای حاج آقا بلند می شویم ، ساک هایمان را بر می داریم و به طرف اتوبوس حرکت می کنیم . اتوبوس ولووی نخودی رنگ . از زیر قرآن رد می شویم و وارد اتوبوس می شویم . همه مستقر می شوند . راه می افتیم . آیه الکرسی می خوانیم و به راه ادامه می دهیم . 

 

**************

دیگر خوابم گرفته . چشم هایم را می بندم و آماده می شوم برای فردا .....

**************

عادت شده است . توی هواپیما یا اتوبوس که می نشینم باید بنویسم . حالا هر چیز . ولی باید بنویسم . و بهترین چیزی که می توانم بنویسم نوشتن خاطرات نو جوانی است . دفترچه را می گذارم کنار دستم . ارمیا را باز می کنم . این شاید دفعه ی صد و بیستم باشد که آن را می خوانم . جلدش پاره شده است . اما هنوز این کتاب برایم جذابیت دارد . با اینکه همه اش را از برم . ارمیا ، مصطفا ، رنوی ارمیا ، دانشگاه شهری و .... . تک تک خطوطش را می دانم . ولی هنوز جذاب است . حتی تن تن زمان بچگی بعد از 32 بار مطالعه خسته کننده شده بود . و من می مانم و ارمیا و هواپیمایی به مقصد اصفهان ، این شهر دوست داشتنی .

 پ.ن :قسمت هایی که با ستاره از هم دیگر جدا شده اند زمانهای مختلف اند : پس اشتباه نکنید !!!!

من یک داستان نویس هستم (3)

با صدای بلند گو از جا کنده می شویم . ساعت تقریبا 10 شب است. به سمت سکوی سوار شدنمان می رویم . صدای چمدان های چرخ دار اندکی گوش را می خراشد . بالاخره به قطار می رسیم . با شوق سوار می شویم . هیچ کدام از بچه های دیگر را نمی بینیم . . پنج نفریم : من و حسین و علیرضا و مهدی و میرزایی . هیچ گاه عادت نداشتیم میرزایی را به اسم صدا کنیم . اسمش محمد جواد است . متوجه می شویم دو واگن جلو تر از واگن خودمان سوار شده ایم . حرکت می کنیم به سمت واگن های بعدی . بچه ها از دور نمایان می شوند . بالاخره می رسیم . کوپه شماره 4 . چمدان ها کف کوپه ولو می شوند . می روم روی تخت بالا . بچه ها چمدان ها را به من می دهند و من می گذارم سر جای چمدان ها بالای کوپه . به پاس این عمل ارزشمند تخت بالایی می شود مال من . هم کوپه ای جدید مان از راه می رسد . بدون هیچ جنگ و دعوایی تخت پایینی را برای خودش بر می دارد . میرزایی هم همینطور . میرزایی قدش بلند است اما نه خیلی . لاغر است اما نه خیلی . به طور کلی هیکلی مناسب دارد . روی پیشانی اش تعداد زیادی جوش قرمز رنگ وجود دارد . علیرضا چاق است . تقریبا هم قد من است . کوتاه نیست اما بلند هم نیست . حسین هم پسری است قد بلند و ترکه ای و مانند میرزایی داری جوش های زیاد قرمز روی پیشانی . مهدی هم قدش بلند نیست . لاغر هم نیست . هم کوپه ای جدیدمانند مهدی است . ساک های ملافه و بالش را می گذاریم کنار دستمان و مشغول خوردن می شویم . کلاب می خوریم . شاممان است . ساعت 12 را خاموشی می دهیم . این خاموشی فقط به معنی باز کردن تخت ها و دراز کشیدن روی آن هاست  وگرنه همه مان حرف زدن را به خواب ترجیح می دهیم به جز هم کوپه ای جدید . سر به بالین نرسیده خوابش می برد . اما ما حرف می زنیم .

 

 

با صدای منشی نگاهم را از روی لب تاب بر می دارم . منشی می گوید : آقای مهاجر ، برادرتون پشت خط منتظرن . می گویم وصل کنید و تشکر می کنم . گوشی را بر می دارم . برادر با صدای گرم و مهربان همیشگی اش  سلام می کند . بی احوالپرسی می رود سراغ اصل مطلب . می گوید : بابا ایول ، رمان جدیدت محشره . فقط به ما یه امضا ندادی ها ! زیاد شوخی می کند . این هم شوخی است . محمد خودش داستان نویس مشهوری است . غیر از 10 رمانی که به چاپ رسانیده دو مجموعه داستان هم دارد . من در جواب برادر می گویم : ایشالا یه روز میای بدون نوبت بهت امضا می دم . هر دو می خندیم . حال خانواده ام را می پرسد . بعد هم با خنده خداحافظی می کند . حالا من می مانم و بازنویسی خاطرات نوجوانی و ارمیا ، اولین رمانی که خواندم .

 

سه خرداد

تفنگ را در دست گرفتم . قسمت عقبش سنگین تر از جلویش بود . با ماسک مخصوص و لباس پلنگی بسیار بلند تر از قدم ،حالت مسخره ای پیدا کرده بودم . هر کداممان جایی را برای پناه گرفتن پیدا کردیم . گلوله ای صاف آمد و دست چپم را زخمی کرد . من سریعا میدان را ترک کردم . بار دوم مصدوم کننده دست چپم را نشانه گرفتم و ماسکش را هدف قرار دادم . اگر کمی بالا تر بود قشنگ وسط فرق سرش فرود می آمد . روی لگد تفنگ حساب باز کرده بودم که البته تفنگ لگد نداشت و صاف همانجایی که نشانه رفته بودم گلوله فرود آمد روی ماسک . دستش را بلند کرد و سریع بیرون رفت . گلوله ای دقیقا کنار سرم خورد . کسی که تیر را شلیک کرده بود هنوز بیرون از پناهگاهش بود که با گلوله ای اورا نیز زدم . بچه های ما به جز دونفرشان همه تیر خورده بودند و با من که هنوز می توانستم بجنگم می شدیم سه نفر . دشمن 5 نفر بود و رقابت سخت . در تمام لحظات جنگ استرسی داشتم که تا به حال تجربه اش نکرده بودم . این که فط یک بازی پینت بال ساده بود و صدای آنچنانی نداشت دیگر باید دید کسانی که در جنگ ، می جنگیدند آن هم با گلوله ی واقعی چه می کشیدند .

****

سوم خرداد یک چیز دیگر است . هیچ گاه لحظه ی دیدن یک بچه ی ریز که در لابه لای پارچه ی سفید فقط سرش پیدا بود رایادم نمی رود . مائده آمده بود . خرداد 85 . درست چند ساعت قبل از شروع امتحان ریاضی من . مائده ای که امسال 6 سالش تمام می شود . قبلا هم گفته ام از گفتن جمله ی چقدر زود گذشت بیزارم . اما واقعا چقدر زود گذشت !آن روز امتحان ریاضی سال دوم دبستان داشتم و سوم خرداد امسال امتحان دینی دوم راهنمایی .

من یک داستان نویس هستم 2

از اسب می ترسی . سوار اسب یا قاطر که می شوی یک ترسی در وجودت به وجود می آید . نمی دانی از افتادن می ترسی یا از چیز دیگر . البته از خود اسب نمی ترسی و بارها به او هویج داده ای اما از سواری می ترسی . خدا خدا می کنی جلسه آشنایی زود تر تمام شود و تو از آن اسب سفید تنبل پایین بیایی . پایت به زمین که می رسداحساس آرامش می کنی . خیلی زود یک هفته سپری می شود و تو باید جلسه اول اسب سواری را پشت سر بگذاری . و قتی سوار اسب می شوی دیگر آن ترس در وجودت نیست . پایی آرام به شکم اسب می زنی تا راه بیفتد . مربی می گوید دهنش حساس است . جلسه اول یورتمه نمی روی . این جلسه خیلی زود به پایان می رسد . حالا نمی خواهی از اسب پیاده شوی اما باید پیاده شوی . جلسه دوم فرا می رسد و تو شوق و ذوق زیادی برای سوارکاری داری . پای آرامی به شکم اسب می زنی تا راه بیفتد اما اسب چموش است و سرکش . مربی مجبور می شود به پشت اسب بزند تا راه بیفتد . این بار باید اسب را یورتمه ببری  . دو پای دیگر به اسب می زنی اما آن طور که مربی گفته یورتمه نمی رود . مربی مجبور می شود شلاق را باز کند و در هوا بتاباند تا اسب از ترس شلاق نخوردن یورتمه رود اما این کلک هم بی فایده است . مربی "هی " می گوید و اسب یک دفعه وحشی می شود . تو را تا دو قدمی افتادن می برد و مربی اورا با سوت آرام می کند . اسب اسب خوبی نیست . گردنش را هی می کشد یا دائما سرش پایین است . دوباره کی کی می کنی جلسه تمام شود و تو به خانه باز گردی . هفته ی بعد دوست نداری بروی اما حسی تو را به آنجا می کشاند . این بار اسبی متفاوت . یک اسب خاکستری بامو های سفید . اسب اسب خوبی است اما سرعتش مقداری کم است . مربی چوبی به تو میدهد که آن را در دست بگیری و اسب از ترس شلاق نخوردن راه برود . کلک ش می گیرد و اسب خیلی خوب می دود . این اسب را دوست داری . خیلی خوب است . اگر سرعتش مقداری کم نبود دیگر می شد بهترین اسب برای تو . هفته بعد با این حال که می خواهی اسب خاکستری را سوار شوی ، اول می خواهد تو را بیندازد اما تو با افسار اورا نگاه می داری . ادامه ی افسار روی گردن اسب می افتد . او فکر می کند شلاق است و برای شلاق نخوردن می دود . چه قدر هم خوب می دود . این جلسه هم به پایان می رسد .و جلسه بعد اسبی که جلسه اول با آن رفتی به تو می افتد . مربی می گوید این اسب را با "نچ نچ " راه بینداز . با نچ نچ شروع می کند به دویدن . سرعتش زیاد می شود تبدیل می شود به چهارنعل . مربی می ترسد اما تو نه . به کار خودت ادامه می دهی . مربی سوت آرامی می زند و اسب چهارنعلش تبدیل می شود به قدم . با این اسب خیلی دوست شده ای . کاش تا آخر جلسات یا آن اسب خاکستری را به تو بدهند یا اسب جلسه اول را . جلسه ها سپری می شود و جلسه آخر فرا می رسد . آن اسب چموش باز هم به تو می افتد و به هر ترتیبی هست این جلسه هم به پایان می رسد .  حالا تو ده جلسه اسب سواری را پشت سر گذاشته ای و از درجه مبتدی به درجه متوسط ارتقا پیدا کردی

 

به روی میز کارت نگاه می کنی . رمانت را می بینی که روی آن نوشته شده است  گل فروش و پایینش با خط نستعلیق نوشته شده است محمد مهدی مهاجر و. بعد به رمان ارمیا ی رضا امیرخانی نگاه می اندازی . ارمیا اولین رمانی بود که خوانده بودی . حالا کتابت به چاپ چهل و پنجم رسیده . ورق های کاهی خاطراتت را توی کشو می گذاری و درش را قفل می کنی . می خواهی مرتبشان کنی و یک روز کتابشان کنی  .

شر

نگاهش می کنی . معلوم است روحیه خشنی دارد . این را از سر صافش هم می شود فهمید  . امروز تو را خیلی اذیت کرده . حال می خواهی از شرش خلاص شوی .  از شر موجودی که خیلی به تو بدی کرده . آن را جلوی در می بری تا بعدا کارش را یکسره کنی . برای اطمینان از اینکه پایت خون نیامده باشد ، آن را زیر شلنگ می گیری . پونز را بر می داری و از پنجره به بیرون پرتش می کنی . و با خود می گویی : خوب شد .... از شرش خلاص شدم .....

رانندگی در شهرک

بنده یک چند ماهی است پا به عرصه ی رانندگی نهادم ،تقریبا از اول تابستان تا به حال.

در ابتدا شور و شوق زیاد برای رانندگی ، باعث می شود بدون این که بدانی برای راه انداختن ماشین چه کار باید بکنی ، ماشین را روشن کنی ، گاز دهی و بدون کلاچ دنده را به یک ببری .(این یکی از مهارتهایی است که فقط من دارم ). و ماشین اندکی جلوتر به "پت پت" بیفتد و خاموش شود . بعد با نگاهی ملتمسانه پدرت را نگاه کنی که یعنی یادت بدهد . بیش از ده بار می گوید پایت را آرام از روی کلاچ بردار اما بازهم خاموش می کنی . و برای اولین بار که بدون خاموش کردن راه می افتی ، فکر می کنی دیگر همه چیز رانندگی را یاد گرفته ای . اما به خودت می آیی و می بینی جایی به غیر از خیابان بسیج که خیابانی مخصوص تعلیم رانندگی است رانندگی نکرده ای . پس از سه ماه تابستان که هرهفته 2-3 ساعتی با ماشین رانندگی کردی پدر اجازه می دهد جایی غیر از خیابان بسیج رانندگی کنی . درشهرک . اولین بار خیلی می ترسی و هم کلی شوق و ذوق برای رانندگی کردن در خیابانهایی که تا به حال در آنها رانند گی نکرده ای ،داری . از ترست دنده را از یک بالاتر نمی بری اما بالاخره پس از دو هفته جرات این کار را به خودت می دهی . و تمرین می کنی تا برسی به جایی که توی شهرک با خانواده هرجایی بخواهی بروی تو رانندگی می کنی .

و حالا من به دیگران گیر هم می دهم . مثلا امروز یک ماشین پراید جلوی ما بود . راننده اش هم زن بود(یا اباالفضل؟!)بلا استثنا به همه راه می داد . دنده اش یک بود و سرعتش 15 کیلومتر بر ساعت . تازه می فهمم زمانی که خیلی تازه کار بودم مردم از دستم چه عذابی می کشیدند .

به نام خدا

امروز امتحان جغرافی داشتیم . امتحان دو تا مانده به آخرین امتحان ! بعد از دادن امتحان از دفتر صدایمان کردند : آقایان ملکوتی ، حیدرزاده ، مهاجر ، صادقی ، علیمحمدی ، غلامی و خوشوقتی بیایند دفتر انضباطی . من و حسین باهم به طرف دفتر حرکت کردیم . کمی زود تر از بقیه به دفتر رسیدیم . آقای بیات با لحن همیشه جدی اش گفت : همه تون ساعت 3 با لباس فرم در مدرسه باشید . حسین پرسید : چرا؟

ــــ خب میای می  فهمی دیگه .

ساعت 2.5 شد . استرس داشتم . یعنی برای چه باید به مدرسه می رفتم . لباس فرم مدرسه را از کمدم در آوردم و پوشیدم . بعد هم با سرعتی که خودم تا به حال با این سرعت ندویده بودم ، به طرف مدرسه دویدم . وارد مدرسه که شدم ، خیلی از بچه ها آنجا بودند . اما نه بچه های ما . بچه هایی که سال بعد تازه می خواستند وارد مدرسه شوند . برای آزمون ورودی آمده بودند .  تازه فهمیدم برای چه من به مدرسه دعوت شدم . زنگ مدرسه را که بیشتر به زنگ مهد کودک شباهت داشت تا به زنگ یک مدرسه راهنمایی به صدا در آوردند . بچه ها طبق شماره هاشان در صف ایستادند . آقای بیات دوباره ما را احضار کرد : ملکوتی ، غلامی و مهاجر مراقبان طبقه پایین هستید .

ـــ یعنی تو نمازخونه ؟

ــ بله .

حرکت کردیم به سمت نمازخانه .  سر تا سر نمازخانه را صندلی چیده بودند . دفتر چه ی سوالات را پخش کردیم . پاسحنامه ها هم که روی میز هاشان بود . و حالا ما باید می ماندیم تا پایان آزمون . بعد از 100 دقیقه آزمون به پایان رسید . و این تازه شروع کار ما بود . پاسخنامه ها که جمع شد رفتیم در کلاس ½ و امتحاناتشان را تصحیح کردیم . کار زیاد طولانی نبود . بعد درصد گرفتن و وارد کردن نمره ها در لیست شروع شد . همه ی بچه ها به جز من و صادقی از مدرسه رفتند . و ما هم باید 300 برگه را که کاملا به هم ریخته بودند به ترتیب شماره مرتب می کردیم . ساعت 8 شده بود . کار ما هم تمام شد . و ما برای خواندن درس یک روز را از دست دادیم . البته امتحان بعدی مان امتحان سختی نبود ، اما خب هر امتحانی دادنش نیاز به مطالعه دارد .

 

پ.ن : البته همه اش هم دردسر نبود . به خاطر همین مراقب بودن و تصحیح برگه ها کلا نمره مستمر همه ی ما را بیست رد کردند .

نامه ی من به خدا

۹اسفند ۸۶

خدایا شاید این آخرین نامه ای باشه که از تو بیمارستان برات می نویسم . شاید هم نه. خدا جون من دیگه خسته شدم . خسته شدم از بس دارو خوردم و رو تخت دراز کشیدم . خسته شدم از بس موهام رو کچل کردند . من دوست ندارم کچل باشم . او آیینه که نگاه می کنم فکر می کنم خیلی زشت شدم . خدا جون من دوست ندارم مامان و بابام شب تا صبح کنار تختم بیدار بمونن . خب براشون سخته دیگه نیست ؟ خداجون من می خوام یه کم دیگه تو دنیا بمونم تا خواهر کوچولوم رو ببینم . آخه می دونی مامانم بارداره . فقط سه ماهش مونده . عجب حرفی زدم ها ! مگه می شه تو تدونی . من می دونم که احتمال داره بمیرم . مامان و بابام می گن این حرف ها چیه ؟ نباید نا امید باشی . من هم نا امید نشدم اما ....  هیچی اصلا ولش کن . خدا جون می دونی این چندمین نامه ای است که برات می نویسم . عجب حرف هایی می زنم ها ! مگه می شه ندونی . ؟ آخر همه ی نامه هام رو با ... تموم می کردم اما این بار می خوام تمومش کنم . با یه دعا ! خدایا همه ی مریض ها رو شفا بده ! 

***********************

۱۱ اردیبهشت ۸۸

امروز تولد یک سالگی خواهرم بود . با بابام رفتیم یه خرس گنده برای خواهرم بخریم . البته عروسکش رو . یه روزی آرزو داشتم به دنیا اومدن خواهرم رو ببینم حالا تولد یک سالگیش رو می بینم . 

خدایا همه ی مریض ها رو شفا بده   

حاشیه

ماحاشیه نشینیم. من درحاشیه به دنیا آمده ام و در حاشیه بزرگ شده ام و به مدرسه رفته ام. در مدرسه ناظم به من گفت جانداریم. مدیر به ناظم گفت اسمش را در حاشیه دفتر بنویس. در حاشیه کلاس می نشستم چون رنگ لباسم رنگ حاشیه لباس بقیه بود. ما حاشیه نشینیم. 

پراید سفید

پشت چراغ قرمز چهار راه می ایستیم . ماشین کنار جدول است به طوری که اگر در ماشین را باز کنم می خورد به جدول .

پسر بچه ای 6-7 ساله با پدر و مادرش از کنار ماشین ما رد می شوند . پسرک به ماشین جلویی ما که یک پراید سفید رنگ است

نگاه می کند . با صدای بچه گانه ولی بلند به پدرش می گوید :"بابا پراید ماشین خوبیه ؟" پدرش گفت : برای چی این سوال رو کردی؟

_ من می تونم راه بیام . ولی خواهر کوچولوم که نمی تونه . ما ماشین نداشته باشیم تو باید اونو بغل کنی اونوقت خسته می شی .

 

 

پ.ن : این مطلب به هیچ وجه یک داستان نیست .

من یک داستان نویس هستم (دروغ)

کتاب را از قفسه بیرون می آورم . شروع می کنم به خواندنش . فصل اول : من خیلی فکر می کنم . هنوز دو سه خط از کتاب را نخوانده ام که مادرم صدایم می کند . مجبور می شوم کتاب را ول کنم و بروم ببینم مادرم  چه می گوید

-          طاها برو یه رب با یه ماست بخر بیا .

-          چشم .

از این که مجبور بودم کتابم را ول کنم و بروم بیرون از خانه حرصم گرفته بود . همان شلوار قهوه ای ام را پوشیدم و در را کوبیدم به هم . سرازیری تند جلوی در ورودی  خانه را دویدم و زمانی که سطح زمین نسبتا صاف شد شروع کردم به راه رفتن . نزدیک پاساژ که رسیدم کسی را دیدم که به نظرم آشنا آمد . کمی دقیق تر نگاه می کنم . خودش بود . با صدای بلندی که بیشتر به داد شبیه بود گفتم : امیر حسین ! برایم عجیب بود که او تهران است . او و خانواده اش بعد از امتحانات پارسال به مشهد رفته بودند . در حالی که او عقب را نگاه می کرد به سمتش دویدم . از او پرسیدم که چرا به تهران برگشتند . در جوابم لبخندی زد و گفت : خب دیگه . می دانستم دوست ندارد زیاد از او سوال کنم . پس چند لحظه ای به سکوت گذشت . پرسیدم : کجا می خوای بری ؟

-          پاساژ ارم .

-          چی می خوای؟

-          ماست .

-          ا . چه جالب . منم دارم می رم ماست و رب بگیرم .

وارد پاساژ شدیم . مغازه بقالی دست چپ ما قرار داشت . ته پاساژ معلوم بود و مقداری از ساختمان مسجد امیر المومنین پیدا بود . از پاساژ خارج شدیم و درباره پارسال حرف می زدیم . فامیلی اش چلویی بود و به همین خاطر در اوایل سال اورا مسخره می کردند . ولی بعد از چند روز که با هم دوست شدیم (من و محمد امین و امیر حسین) نگذاشتیم کسی مارا مسخره کند . خیلی با هم صمیمی بودیم و....

 

*****************

مردم از رمان جدیدم خیلی خوششان آمده بود . به چاپ چهل وسوم هم رسیده بود . دفترچه خاطراتم را توی کشو می گذارم . هر روز می خواستم آن ها را مرتب کنم و کتابش کنم اما همه اش امروز و فردا می کردم . نگاهم می افتد به رمانم . روی آن نوشته گل فروش و پایینش با خط نستعلیق نوشته بود :محمد مهدی مهاجر .  و سمت راستش کتاب ارمیا بود نوشته رضا امیر خانی . آن کتاب اولین رمانی بود که خوانده بودم .

 

پ.ن: قسمت اول داستان کاملا واقعی و قسمت دوم کاملا تخیلی است . پس آن را خیلی جدی نگیرید .    

 

مطالب این وبلاگ هم در این جا قابل مشاهده است و هم در سایت:

تی مهاجر

گپ

دوباره دعوایشان شده بود . مرد اصلا حرف نمی زد . زن می گفت : آخه نمی گی من چطور باید خرج خونه رو در بیارم ؟ ببین دستام رو . ببین عروست نظافتچی خونه ی همسایه ها شده . مرد جواب نداد . زن چادرش را کشید جلوتر . دوباره زیر چشمی به اطراف نگاه کرد . کسی نبود . جری تر شد .  گفت : این هم از شازده بزرگت که می گفتی درس خونه . آقا دو تا تجدید آورده تازه می گه همه معلم خصوصی دارن منم می خوام . مرد ساکت بود . زن خندید و گفت :یه خبر خوب هم دارم . برای نرگس خواستگار پیدا شده . پسره بچه بدی نیست ..... آخر هفته هم میان که شما باشی . و بعد یک قطره اشک از چشم هایش جدا شد . جوی باریکی روی صورتش کشید و یواشکی افتاد روی سنگ قبر .

 

کامران نجف زاده

عجیب و داستان

شاید تا الآن بعضی از مردم فکر کنند ستاره خورشید یک ستاره بزرگ است در حالی که این طور نیست . وگا ستاره ای به رنگ آبی سفید چندین برابر خورشید است . دبران که یک ستاره ای نارنجی است ۲۰ برابر خورشید است و بتل گوس حدود ۶۰۰ برابر خورشید است . البته بزرگترین سیتاره ی کهکشان راه شیری که تا به حال کشف شده حدود ۱۸۰۰ برابر خورشید است . (چیزی حدود اندازه زمین و اندازه مشتری )

****

اصل مطلب:

نجنب که گنجی

روزی بود و روزگاری . پادشاهی بود که هر روز دستوری احمقانه می داد و باعث دردسر مردم می شد . هرروز مالیات تازه ای میگرفت و پول بیشتری به خزانه اش سرازیر می شد . یک روز پادشاه توی قصر قدم می زد و داشت به کار احمقانه دیگری فکر می کرد . یک دفعه داد زد : پیشکار ! به تمام سربازان بگو از امروز هر کس نقص عضوی دارد باید یک سکه مالیات بدهد . به ازای هر نقص یک سکه !ماموران شاه که به قول خودشان مامور بودند و معذور راه افتادند تا ببینند چه کسی لنگ میزند یا دستش شکسته یا ... یکی از ماموران شاه وقتی به دنبال آدم هایی می گشت که نقص عضو دارند کسی را دید که دستش را با دستمال به گردنش بسته است . به او گفت به خاطر نقص عضوت باید مالیات بدهی . مرد که از همه جا بی خبر بود گفت : ب ب ب برای چ چ چی ب ب اید ی ی یک س س سکه ب ب بدهم ؟مامور گفت :شد دوسکه یکی برای دستت و دیگری برای لکنتت . مرد عصبانی شد و به طرف مامور شاه خیز برداشت . مامور می خواست از خودش دفاع کند که دستش به کلاه او خورد کلاه از سرش افتاد و همه سر بی موی اورا دیدند . مامور گفت : شد سه سکه . یکی هم بخاطر سر بی مویت . مرد دست شکسته دید بد جوری گیر افتاده خواست بدود که مامور دید پایش هم می لنگد . مامور خودش را به مرد رساند و گفت : نجنب که گنجی اگر تورا به حضور شاه ببرم نقص های دیگرت هم معلوم می شود . تو برای شاه گنج هستی .

از آن به بعد به هر کس که کارش موجب ضرر و زیان می شود این مثل را می گویند .  

2 سیب + 3 سیب + 1 سیب می شود 6 سیب !

گاهی اوقات چیز هایی می گوییم که از نظر خودمان و شاید حتا از نظر علمی هم درست باشد ولی از نظر دیگران اشتباه است . بهتر است اول به حرف های فرد مقابل گوش دهیم و بعد نظر بدهیم . اگر حرف اورا درست ندانستید ، آن وقت داد و هوار راه بیندازید البته لطفا.

 

***

سر کلاس درس معلم دو سیب زرد و سه سیب قرمز پای تخته کشید . از یک پسر پرسید : این سیب ها باهم چند سیب می شوند ؟

پسرک لحظه ای فکر کرد و انگار که یاد چیزی افتاده باشد گفت : شش سیب

معلم دوباره از او سوال کرد و او هم همان جواب قبلی را داد .

معلم عصبانی شد و گفت : آخه 3 تا سیب با 2 تا سیب می شود ۶ سیب ؟

پسرک دست برد داخل کیفش . یک سیب در آورد و برد روی تخته و کنار سیب های کشیده شده گذاشت و گفت :

خانم 3 تا سیب با 2تا سیب + 1 سیب من می شود 6 سیب !

 

***

زود قضاوت نکنیم .