عجیب و داستان
****
اصل مطلب:
نجنب که گنجی
روزی بود و روزگاری . پادشاهی بود که هر روز دستوری احمقانه می داد و باعث دردسر مردم می شد . هرروز مالیات تازه ای میگرفت و پول بیشتری به خزانه اش سرازیر می شد . یک روز پادشاه توی قصر قدم می زد و داشت به کار احمقانه دیگری فکر می کرد . یک دفعه داد زد : پیشکار ! به تمام سربازان بگو از امروز هر کس نقص عضوی دارد باید یک سکه مالیات بدهد . به ازای هر نقص یک سکه !ماموران شاه که به قول خودشان مامور بودند و معذور راه افتادند تا ببینند چه کسی لنگ میزند یا دستش شکسته یا ... یکی از ماموران شاه وقتی به دنبال آدم هایی می گشت که نقص عضو دارند کسی را دید که دستش را با دستمال به گردنش بسته است . به او گفت به خاطر نقص عضوت باید مالیات بدهی . مرد که از همه جا بی خبر بود گفت : ب ب ب برای چ چ چی ب ب اید ی ی یک س س سکه ب ب بدهم ؟مامور گفت :شد دوسکه یکی برای دستت و دیگری برای لکنتت . مرد عصبانی شد و به طرف مامور شاه خیز برداشت . مامور می خواست از خودش دفاع کند که دستش به کلاه او خورد کلاه از سرش افتاد و همه سر بی موی اورا دیدند . مامور گفت : شد سه سکه . یکی هم بخاطر سر بی مویت . مرد دست شکسته دید بد جوری گیر افتاده خواست بدود که مامور دید پایش هم می لنگد . مامور خودش را به مرد رساند و گفت : نجنب که گنجی اگر تورا به حضور شاه ببرم نقص های دیگرت هم معلوم می شود . تو برای شاه گنج هستی .
از آن به بعد به هر کس که کارش موجب ضرر و زیان می شود این مثل را می گویند .
بشر تا زماني که آرام در خانه نشسته منتظر حادثه است و وقتي درگير حادثه مي شود به دنبال آرامش خانه ...