انتخابات !

به نام خدا

انتخابات را دوست می دارم . نمی دانم چرا ولی ولی دوست می دارم . همیشه انتخابات با سختی هایی همراه است . مثلا این که سریال مورد علاقه ام را دقیقا همان ساعت پخش می کند که اخبار شبکه دو را . و یا اینکه توجه اطرافیان کم می شود و تا فرصتی گیر می آورند به اظهار نظر راجع به کاندیدا ها می پردازند و من را همانند گلدان کنار اتاق می پندارند . اما انتخابات را دوست می دارم . دلیلش را هم نمی دانم . شاید به خاطر این است که رای مادر را من می نویسم ؛با خط خودم ! و یا شاید اینکه همه حواسشان به انتخابات است و تلویزیون برای بازی کردن با کنسول های بازی آزاد می شود و فقط 10 دقیقه برای اخبار مجبورم تلویزیون را در اختیار دیگران بگذارم . و یا شاید اینکه امید انتخاب شدن یکی از نامزد های شورا که قبلا کاندیدای انتخابات مجلس هم بوده این شوق را بوجود آورده . و یا شاید دلیلش این است که مثلا پدر برای خرید جنسی 10 هزار تومان به من می دهد در حالی که جنس 3 هزار تومان بوده و پدر برای ذهن مشغول و درگیر انتخابات بقیه پول را طلب نمی کند و در مدت ابتدای خرداد تا انتخابات آن قدری پول بدست می آوری که می توانی چیز هایی که می خواستی را تمام و کمال خریداری کنی . با عرصه ی سیاست کاری ندارم ولی من انتخابات را دوست دارم .

پ.ن : کاندیدای مورد علاقه ی بنده در انتخابات شورا رای قابل توجهی کسب کرد و با اختلافی اندک از اعضای دیگر متاسفانه به شورا راه پیدا نکرد .

سه خرداد

تفنگ را در دست گرفتم . قسمت عقبش سنگین تر از جلویش بود . با ماسک مخصوص و لباس پلنگی بسیار بلند تر از قدم ،حالت مسخره ای پیدا کرده بودم . هر کداممان جایی را برای پناه گرفتن پیدا کردیم . گلوله ای صاف آمد و دست چپم را زخمی کرد . من سریعا میدان را ترک کردم . بار دوم مصدوم کننده دست چپم را نشانه گرفتم و ماسکش را هدف قرار دادم . اگر کمی بالا تر بود قشنگ وسط فرق سرش فرود می آمد . روی لگد تفنگ حساب باز کرده بودم که البته تفنگ لگد نداشت و صاف همانجایی که نشانه رفته بودم گلوله فرود آمد روی ماسک . دستش را بلند کرد و سریع بیرون رفت . گلوله ای دقیقا کنار سرم خورد . کسی که تیر را شلیک کرده بود هنوز بیرون از پناهگاهش بود که با گلوله ای اورا نیز زدم . بچه های ما به جز دونفرشان همه تیر خورده بودند و با من که هنوز می توانستم بجنگم می شدیم سه نفر . دشمن 5 نفر بود و رقابت سخت . در تمام لحظات جنگ استرسی داشتم که تا به حال تجربه اش نکرده بودم . این که فط یک بازی پینت بال ساده بود و صدای آنچنانی نداشت دیگر باید دید کسانی که در جنگ ، می جنگیدند آن هم با گلوله ی واقعی چه می کشیدند .

****

سوم خرداد یک چیز دیگر است . هیچ گاه لحظه ی دیدن یک بچه ی ریز که در لابه لای پارچه ی سفید فقط سرش پیدا بود رایادم نمی رود . مائده آمده بود . خرداد 85 . درست چند ساعت قبل از شروع امتحان ریاضی من . مائده ای که امسال 6 سالش تمام می شود . قبلا هم گفته ام از گفتن جمله ی چقدر زود گذشت بیزارم . اما واقعا چقدر زود گذشت !آن روز امتحان ریاضی سال دوم دبستان داشتم و سوم خرداد امسال امتحان دینی دوم راهنمایی .

از این جملات تکراری که انگار همین دیروز بود که تابستان شده بود و امسال هم دوباره تابستان شده بی زارم. اما چه کنم؟ انگار همین دیروز بود که تابستان شده بود و امسال هم دوباره تابستان شده .

باز هم آمد . سال به سال جذابیتش برایم کمتر می شود . تابستانی که تا چند سال پیش از کادوی تولد و حتا از رانندگی هم برایم شیرین تر بود . تابستانی که برای آمدنش لحظه شماری می کردم حالا مثل دیگر ایام زندگی می گذرانمش . نمی گویم دیگر برایم جذابیت  ندارد . بالاخره من محصلم و تابستان هم فرصتی برای استراحت . اما دیگر جذابیت قدیم را ندارد .

باز هم همان جمله ی همیشگی :

دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم تعطیلات

روز اول خوب یادمه . تا رسیدن به بیمارستان من و محمد بشکن می زدیم و شاد بودیم . وقتی وارد بیمارستان شدیم ، من بی توجه به مادر بچه (خواهر عزیزم ) به طرف محفظه ی شیشه ای که در آن بود رفتم . پارچه ی سفیدی دورش پیچیده بودند . بعد با صدای خواهرم متوجه او شدم و پیش او رفتم . از آن موقع تا به حال خاطرات زیادی با او داشته ام . و او کسی نیست جز : مائده  خواهر زاده ی عزیزم

 

 

.

زخم زبان

در زخم زبان فوق تخصص دارد

یکریز کنایه بر سرت می بارد

او جز خود احمقش کسی دیگر را

یک آدم ساده هم نمی پندارد

انگار که از دماغ فیل افتاده است

یا از شکم کرو کدیل افتاده است

اما ورم قوزک پایش گوید

از روی درخت نارگیل افتاده است

او از همه شکوه و شکایت دارد

از دست خودش فقط رضایت دارد

در گوشه ی خانه می نشیند تنها

چون جغد به تک نشینی عادت دارد

نامش نبرم که باخبر می گردد

یا دست به بیل و یا تبر می گردد

آن وقت دگر کسی جلودارش نیست

یک دفعه می آید و خر می گردد

برای زهرا

چون من کوچکترین فرزند خانواده ام ، خاطره ای از بچگی اش ندارم . از آن وقت که کمی بزرگتر شدم و تقریبا همه چیز از آن موقع به بعد یادم هست ، از خانه مان رفت . آن موقع خیلی دوست داشتم سوار پراید هاچ بک زهرا اینها بشوم . وقتی پدر و مادرم نمی گذاشتند سوار آن بشوم و محمد بعضی وقت ها سوار ماشین آن ها می شد ، خیلی حرصم می گرفت . کمی بعد تر زمانی که دوم دبستان بودم و مامان و برادرم به کربلا رفته بودند ، او روز ها به خانه ما می آمدو زمانی که هوا تاریک می شد و پدرم به خانه می آمد ، می رفت یا مثلا کاردستی های مختلفی که برای من درست می کرد و من کلی بیست و مثبت جارو می کردم یا زمانی که مادر و پدرم مکه بودند و به خانه مان می آمد ویا خیلی چیزهای دیگر همه و همه خاطراتی هستند که من از او دارم . از زهرا ؛ بزرگترین فرزند خانواده .

30 دی تولدش است . و این جمله هم برای خودش :

خواهر عزیزم زهرا جان زندگی پر از شادی و نشاط و عمری با عزت برایت آرزومندم . امیدوارم صد سال زنده باشی .

 

سیش آذر

ششم آذر تولد برادر من است . داداش بزرگتر داشتن واقعا خیلی خوب است . هر مسئله درس که هست جواب می دهد ، کمکت می کند و راحت می توانی سرش داد بزنی و با تو قهر کند و بعد از دو دقیقه با هم آشتی کنید . می توانی یواشکی وارد وبلاگش شوی و رمزش را عوض کنی و او کاری به کارت نداشته باشد و...

وقتی می آمد مدرسه ابتدایی من تا کارنامه ام را بگیرد ، به همه می گفتم این داداش منه . خیلی دوستش دارم . ششم آذر وارد 21 سالگی می شود . انشا... صد سال زنده باشی داداش گلم .

ramezan is finished

ماه میهمانی خدا دارد تمام می شود . شبهای احیا ،جوشن کبیر ، دعای کمیل ، شوق و ذوق برای درست کردن افطاری ، دیدن سریال های ماه رمضانی و هزار تا چیز دیگر دارد تمام می شود . دیگران را نمی دانم ولی من می توانستم بیشتر از این ماه استفاده کنم . اوایل ماه رمضان می گفتند فرا رسیدن ماه رمضان ماه نزول قرآن ، ماه میهمانی خدا و ... بر تمام مردم مسلمان مبارکباد . الان می گویند :پیشاپیش فرارسیدن عید فطر را تبریک می گوییم

پراید سفید

پشت چراغ قرمز چهار راه می ایستیم . ماشین کنار جدول است به طوری که اگر در ماشین را باز کنم می خورد به جدول .

پسر بچه ای 6-7 ساله با پدر و مادرش از کنار ماشین ما رد می شوند . پسرک به ماشین جلویی ما که یک پراید سفید رنگ است

نگاه می کند . با صدای بچه گانه ولی بلند به پدرش می گوید :"بابا پراید ماشین خوبیه ؟" پدرش گفت : برای چی این سوال رو کردی؟

_ من می تونم راه بیام . ولی خواهر کوچولوم که نمی تونه . ما ماشین نداشته باشیم تو باید اونو بغل کنی اونوقت خسته می شی .

 

 

پ.ن : این مطلب به هیچ وجه یک داستان نیست .

حرف بزن جومونگ من 2 (زرنوشت)

زرنوشت

زمانی که جومونگ فوت شد ۴۰ سالش بود (البته بنا به گفته ی راوی)

پسرش (البته با حساب احتمالات)۱۷ ـ ۱۸ سالش بود .

یوری الان حداقل ۵۰ سالش هست . چون پسر بزرگش وقتی مرد۳۰ سالش بود .

نوه ی جومونگ که موهیول باشه حداقل ۱۷ ـ۱۸ سالش هست .

بنا بر این گفته ها تسو حداقل باید ۷۰ سالش باشه . پس چرا تونست اونجوری بایوری بجنگه و اون رو شکست بده ؟ به نظر شما پیر مرد ۷۰ ساله بدون عصا اصلا می تونه راه بره ؟

 

موهیول هندونه ای!

این علامت موهیول (جومونگ ۲)  از نوع هندونه ایه . شاید بعضی ها تو دربار بگن این علامت شومه ولی من اعتقاد دارم با نون و پنیر می شه یه شام خوشمزه . البته من خالیش رو تر جیح می دم

سه ماه تعطیلی: خوشحالی و ناراحتی

امروز مورخ ۱۱/۳/۸۹ مدرسه ما تموم شد . از طرفی بخاطر تموم شدن مدر سه و همین طور بیشتر از اون بخاطر رفتن به راهنمایی خوشحالیم . البته ناراحتی هم به دلیل اول فوق نیز داریم .  ( البته هیچ کس ناراحت نشده . حتی خودم .)

دووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم تعطیلات 

می رم راهنمایی !

هوالقادر

از بچگی ( از کلاس اول ) دوست داشتم به کلاس پنجم برسم ( یعنی آرزوم این بود ) چون پنجم ها می تونستن مبصر باشن تو کارهای شورای مدرسه شرکت داشته باشند و ....

رسیدیم کلاس پنجم و هم مبصر شدیم  هم تو کارهای شورا شرکت داریم . تازه ما می تونیم مراسم صبح گاه هم اجرا کنیم .(کلاس پنجمی هایی که قبل از ما بودن دلشون بسوزه .)

اول های کلاس پنجم هم کی کی می کردیم سال تحصیلی تموم بشه و برسیم به مقطع راهنمایی .

انسان ها گاه آرزوهایی دارند که بعد از مدتی به آن ها می خندند . رفتن به کلاس چهارم برای انشا نوشتن  . رفتن به کلاس پنجم برای دلایل فوق و رفتن به راهنمایی برای اثبات وجود داشتن .

مطمئنا وقتی به سال سوم دبیرستان برسیم آرزوی رفتن به دانشگاه خوب رادر سر می پرورانیم

من کم کم دارم به آرزویم می رسم و به احتمال ۹/۹۹ درصد به دوم راهنمایی که برسم به آن می خندم .

بهار

نرم نرمک رسیده است اینک بهار

نرم نرمک می رسد اینک گوجه سبز

ضمن عرض ادب خدمت شما جناب گوجه سبز . رسیدن شما به بازار را تبریک می گویم

کفشدوزک

آخه با این قطره بزرگ روی دوشم چجوری برسم اون بالا ؟!

عجیب و داستان

شاید تا الآن بعضی از مردم فکر کنند ستاره خورشید یک ستاره بزرگ است در حالی که این طور نیست . وگا ستاره ای به رنگ آبی سفید چندین برابر خورشید است . دبران که یک ستاره ای نارنجی است ۲۰ برابر خورشید است و بتل گوس حدود ۶۰۰ برابر خورشید است . البته بزرگترین سیتاره ی کهکشان راه شیری که تا به حال کشف شده حدود ۱۸۰۰ برابر خورشید است . (چیزی حدود اندازه زمین و اندازه مشتری )

****

اصل مطلب:

نجنب که گنجی

روزی بود و روزگاری . پادشاهی بود که هر روز دستوری احمقانه می داد و باعث دردسر مردم می شد . هرروز مالیات تازه ای میگرفت و پول بیشتری به خزانه اش سرازیر می شد . یک روز پادشاه توی قصر قدم می زد و داشت به کار احمقانه دیگری فکر می کرد . یک دفعه داد زد : پیشکار ! به تمام سربازان بگو از امروز هر کس نقص عضوی دارد باید یک سکه مالیات بدهد . به ازای هر نقص یک سکه !ماموران شاه که به قول خودشان مامور بودند و معذور راه افتادند تا ببینند چه کسی لنگ میزند یا دستش شکسته یا ... یکی از ماموران شاه وقتی به دنبال آدم هایی می گشت که نقص عضو دارند کسی را دید که دستش را با دستمال به گردنش بسته است . به او گفت به خاطر نقص عضوت باید مالیات بدهی . مرد که از همه جا بی خبر بود گفت : ب ب ب برای چ چ چی ب ب اید ی ی یک س س سکه ب ب بدهم ؟مامور گفت :شد دوسکه یکی برای دستت و دیگری برای لکنتت . مرد عصبانی شد و به طرف مامور شاه خیز برداشت . مامور می خواست از خودش دفاع کند که دستش به کلاه او خورد کلاه از سرش افتاد و همه سر بی موی اورا دیدند . مامور گفت : شد سه سکه . یکی هم بخاطر سر بی مویت . مرد دست شکسته دید بد جوری گیر افتاده خواست بدود که مامور دید پایش هم می لنگد . مامور خودش را به مرد رساند و گفت : نجنب که گنجی اگر تورا به حضور شاه ببرم نقص های دیگرت هم معلوم می شود . تو برای شاه گنج هستی .

از آن به بعد به هر کس که کارش موجب ضرر و زیان می شود این مثل را می گویند .  

عجیب !

یک عدد انتخاب کنید .

آن را به علاوه ۵ کنید .

جواب را منهای ۲ کنید .

جواب را منهای عدد اول کنید .

می شود ۳ نه؟

اگر کسی جوابی غیر از این در آورد بهش ۷۰۰۰۰ تومان جایزه داده می شه . ( چون محاله غیر از این در آد .)

شکستن سر بنده

صبح شنبه به بابام گفتم کاش می شد امروز نرم مدرسه . نمی دونم چرا دوست نداشتم ولی به هر حال ...

آخر زنگ معلممون منو فرستاد دم یه کلاس دیگه تا یه چیزی به معلم اون کلاس بگم . چند تا از بچه های اون کلاس عین وحشی ها از بیرون اومدن و هلم دادن . سرم خورد به شوفاژ . شوفاژ های مدرسه ما هم لبه هاشون تیزه . سرم یه ذره درد می کرد و دستم رو گذاشته بودم رو سرم . احساس کردم دستم گرم شد . دستم رو آوردم جلوی صورتم دیدم کلی خونی شده . بعد از چند دقیقه که همین جوری روی زمین نشسته بودم معلممون اومد سرم .بعد هم که بردنم طبقه پایین . دست و صورت و جای زخمم رو شستن و بردنم تو دفتر . زنگ زدن مادرم بیاد . مادرم هم اومد و رفتیم خونه . بعد هم که رفتیم سرم رو بخیه زدیم . تا موقعی که نرفته بودیم درمانگاه نمی دونستم سرم شکسته . راستش اولش خیلی ترسیده بودم . ولی بعد ترسم ریخت .  

 برای اولین بار بود که جاییم می شکنه .

باز هم سوتی

چند روز پیش ( همین دوشنبه ای که گذشت ) در سریال آشپز باشی یک سوتی یافت شد . این سوتی در مورد این است که :

برنامه ی سیمای خانواده در ساعت ۱۱ صبح پخش می شود . حالا این چه ربطی به سریال آشپز باشی دارد؟الآن می گم خدمتتون . مجری برنامه ی سیمای خانواده آمد و از فاطمه معتمد آریا که صاحب یک رستوران معروف تهران بود دعوت کرد تا به برنامه ی آن ها بیاید . او هم قبول کرد و گفت چه ساعتی ؟

این جا بود که مجری سوتی داد و گفت : برنامه سا عت ۸ شب است . حالا دیدید چه ربطی دارد ؟

عید قربان

عید سعید قربان بر شما مبارک باد.

برای اینکه یک ذره شاد بشید مطالب زیر رو بخونید .

مهم نیست که قشنگ نیستی . قشنگ اینه : مهم نیستی!

اولین چیزی که بهش دل بستم تو بودی بی تو آرام و قرار نداشتم می دونستم اگر نباشی نمی خوابم دوستت دارم پستونک

ای همه داروندارم    ای تو ماه شب تارم    بی تو من کسی رو ندارم       که سر کارش بذارم   

بنی آدم اعضای یک پیکرند         سر دیگ حلوا بهم می پرند       چو عضوی به درد آورد روزگار          دگر عضو ها پا گذارند فرار

تو کز محنت دیگران بی غمی               گمانم پسر خاله ی شلغمی 

این نوشته رو به یه توپ گرد کم مو تقدیم می کنم که الان نوزده ساله شده

محمد جان تولدت مبارک باشد

آیا می دانید ؟

۲ تا آیا می دانید رو بخونید .

آیا می دانید کانگرو تنها حیوانی است که نمی تواند پشت سرش را ببیند .

آیا می دانید هیچ وقت آرنجتان به دهنتان نمی رسد .

آیا می دانید تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند شتر است ؟؟؟؟؟؟؟؟/

مدارس

مدارس باز  شده و ۵ روز از باز شدنش  می گذره . من روز اول مهر به مدرسه رفتم . با کلی شور و شوق بالاخره به مدرسه رسیدم . فکر می کنم بقیه ی بچه ها مثل من نبودند و به اندازه من شور و شوق نداشتن . البته از باز شدن مدارس خوش حال بودن ولی نه به اندازه من . حالا این چیز ها رو ول کنید . آقا ما رفتیم سر کلاس دیدیم آقای معاونی (معلم ورزشمون) اومده سر کلاس . اون روز ورزش نداشتیم ولی تا آخر زنگ خنده مون هوا بود . بازی می کردیم  جک می گفتیم و خلاصه روز روز خنده بود . روز دوم مهر پنج شنبه بود . زنگ اول باز معلم ورزش اومدسر کلاس . گفت لباس ورزش هامون رو بپوشیم و بریم تو حیاط . خلاصه اون روز بود که فهمیدیم سالی که نکوست از بهارش پیداست . رفتیم ورزش کردیم و برگشتیم سر کلاس . زنگ دوم که شد یکی از معلم ها اومد تا با ما ریاضی کار کنه . زنگ دوم زیاد برامون خوشایند نبود . همه اش دعا می کردیم که معلم واقعی مون سر نرسه تا اون روز و فرداش رو راحت راحت باشیم . زنگسوم یکی دیگه از معام هامون اومد . نقاشی و خط کار کردیم . زنگ بدی نبود . شنبه شد . هیچ کس لباس ورزشی کامل (کفش کتونی ـ لباس ورزشی وشلوار ورزشی ) همراهش نبود . معلم ورزش اومد سر کلا سمون . گفت می ریم ورزش . زنگ دوم یادم نیست چکار کردیم ولی زگ سوم معلم مهارتهای زندگی اومد سر کلاسمون یکم صحبت کردیم تا بالاخره زنگ خورد. یکی از معلم ها خبر خوبی به ما داد . خبرش این بود : معلم هاتون شناوره . نفهمیدیم یعنی چی ؟ فامیلی ش شناوره یا نه همیشه در حال شناست . همون معلمه روشنمون کرد . گفت معلم هاتو عین راهنماییه یعنی برای هر درس یکی می آد سر کلاستون . خیلی خوش حال شدیم . البته اون روز رو هم بدون مشق بودیم .

رسیدیم تا امروز . دیگه چیزی برای نوشتن ندارم مزخرفاتم ته کشید  بای

سوتی

تا دیدم خواهرم از یک فیلم سوتی گرفته تصمیم گرفتم یک پست هم شده از داستان دل بکنم و به موضوع سوتی بپردازم . البته به جای سوتی بگیم گاف بهتره .                                                                 

                   

حتما سریال ماه رمضانی پنجمین خورشید یادتون هست . با این که به این سریال خیلی ارادتمندم (البته نه به اندازه ی جومونگ ) اما یک سوال برام پیش اومده . آیا در سال ۶۴ هم ماشین پراید وجود داشت ؟ والا تا جایی که ما می دونیم پراید از سال ۷۰ به بعد وارد بازار شد . وقتی که همایون و محسن می خواستند برن سراغ منوچ گاومیش پشت سرشون یک پراید ۱۴۱ بود . شاید بعضی ها بگن نمی شه کاری کرد که فضا رو برد تو سال ۶۴ ولی خب کسی هم که همچین فیلمی می سازه باید فکر این جاش رو هم بکنه . یا به قول اون ضرب المثل قدیمی کسی که خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه

راستی عیدتون هم مبارک                                       عیدی فراموش نشه  

2 سیب + 3 سیب + 1 سیب می شود 6 سیب !

گاهی اوقات چیز هایی می گوییم که از نظر خودمان و شاید حتا از نظر علمی هم درست باشد ولی از نظر دیگران اشتباه است . بهتر است اول به حرف های فرد مقابل گوش دهیم و بعد نظر بدهیم . اگر حرف اورا درست ندانستید ، آن وقت داد و هوار راه بیندازید البته لطفا.

 

***

سر کلاس درس معلم دو سیب زرد و سه سیب قرمز پای تخته کشید . از یک پسر پرسید : این سیب ها باهم چند سیب می شوند ؟

پسرک لحظه ای فکر کرد و انگار که یاد چیزی افتاده باشد گفت : شش سیب

معلم دوباره از او سوال کرد و او هم همان جواب قبلی را داد .

معلم عصبانی شد و گفت : آخه 3 تا سیب با 2 تا سیب می شود ۶ سیب ؟

پسرک دست برد داخل کیفش . یک سیب در آورد و برد روی تخته و کنار سیب های کشیده شده گذاشت و گفت :

خانم 3 تا سیب با 2تا سیب + 1 سیب من می شود 6 سیب !

 

***

زود قضاوت نکنیم .