برادرم ...

قانونی نا نوشته ست ک می گوید هر چه را نمی توانی بگویی ، بنویس . 

اما چه بنویسم ؟ زیادی حرف بر سر این قلم امده و ناکارش کرده . حرف ک کم باشد راحت جریان پیدا می کند و سرازیر می شود. اما حرف من ، حرف کمی نیست ، حرف شانزده سال است ، شانزده سالی که هر دقیقه اش را با بودن در کنارت گذرانده ام . چه بگویم ؟ بخواهم از خاطراتمان برایت بگویم باید شانزده سال پای حرفم بنشینی تا تک تک لحظاتم را برایت بازگو کنم ، بخواهم بگویم هر روز "مقش" هایم را تند تند می نوشتم تا وقتی می ایی بتوانیم با خیال راحت "فیفا۰۸" بازی کنیم،باید خط به خط تکالیفم را جلویت به خط کنم تا رژه بروند و به خاطرت بیاورند این خاطرات را. بخواهم بگویم دوستت دارم باید چندین و چند بار تسبیح هزارتایی "مامان" را ذکر دوستت دارم بگویم . بخواهم بگویم به داشتنت افتخار می کنم ،باید دانه دانه ی جاهایی ک درکنارم بوده ای و من در درونم به دیگران فخر می فروختم را به یادت بیاورم . 

رفیق!

یقین بدان به قسمتم معترض خواهم شد که چرا خداوند مرا از هشت سال حضورت محروم کرد و در هشت سال و شش روز بعد از امدنت به این دنیا ، مرا به دنیا فرستاد. 

برادر جان ! 

رابطه ما خاص ترین برادری دنیا نیست ، بهترین رفاقت دنیاست . 

سیش آذر ها هیچگاه از یادم نمی روند . و حالا شد بیست و چهارمین سیش آذر ! 

قدیم تر ها ،در کارت تبریکی برایم نوشتی : آرزوهایی بزرگ برای برادری کوچک !

و حالا من می خواهم بنویسم : ارزوهایی خیلی بزرگ برای برادری خیلی خیلی بزرگ !

و به رسم نوشته های خودت ، نوشته ام با این عبارت تمام می شود : 

همین !