چند خطی هم برای پدرمان!

چند جمله برای پدر:

اینکه ولادت امیرالمومنین برود زیر سایه روز پدر ، امر خوشایندی نیست . 

اما نیمه پر لیوان، وجود همچنین روزی است در ایام سال.

پدر صاحب قران من !

قدیم تر ها برایم نوشته بودید "در سخنوری الکن نیستم ولی حرف زیاد است و زیادی حرف بر سر قلم آمده و ناکارش کرده. "

اجازه بدهید به رسم تقلید همیشگی ام از نوشته هایتان چند خطی بنویسم . 

گفتن یک سری حرف ها سخت است . خیلی سخت . حتا به پدری که همیشه در عین حفظ احترام ، صمیمی ترین دوست بوده است . 

خدا بیامرزد مخترع خط را . 

حرف هایم توضیح واضحات است . میخواهم بگویم دوستتان دارم . به قدر تک تک ثانیه های زندگی ام . که شاید کم باشد اما وسع همین قدر است . میخواهم بگویم ممنون دارتان هستم بابت شانزده سالی که بزرگ شده ام . می خواهم بگویم تا عمر دارم مدیونتان هستم . 

می خواهم بگویم چقدر دوست داشتم وقتی خودتان را هم سن من می پنداشتید و "گلد ماینر" و "منچ" با من بازی می کردید

می خواهم بگویم می فهمم چه بی اندازه رنج می برید برای رفاه من ! که البته این را دکمه های "لب تاب " تان بهتر و بیشتر از من می دانند . 

می خواهم بگویم متوجه هستم خستگی تان را ! نفس نفس زدن هایتان بعد از حتا رسیدن به خانه به خوبی این را نشان می دهند ! 

می خواهم بگویم چقدر خوشحالم از اینکه رای هایتان را من در صندوق رای می اندازم ! 

می خواهم بگویم چقدر غبطه می خورم به خوب پینگ پنگ بازی کردنتان . موید این هم تلاش هایم برای بهتر شدن بازی ام است تا شاید روزی بتوانم ببرمتان! 

می خواهم بگویم درک می کنم توجه هایتان به خودم را! 

که این را هم ، حتا دوستانم ، بارها و بارها اقرار کرده اند . 

می خواهم بگویم جراتتان را تحسین می کنم . که من دوازده _ سیزده ساله را پشت فرمان نشاندید و در خیابان "بسیج" رانندگی یادم دادید .

می خواهم بگویم شرمنده ام . بابت تمام بد رفتاری های بچه گانه ای که کردم . و تنها جوابی که گرفتم فقط سکوت بود . می خواهم بگویم چقدر دوست دارم مثل شما بشوم . این را همین تقلیدهای کودکانه ام از نوشته هایتان بیان می کند . 

میخواهم بگویم چقدر افتخار می کنم به وجودتان .

می خواهم بگویم که تک تک خط های درسی که می خوانم ، برای این است نتیجه عالی بگیرم تا همه شما را با دست به هم نشان بدهند و بگویند پدر فلانی است ! 

می خواهم بگویم چقدر دل تنگتان می شوم . حتا به قاعده صبح تا بعد از ظهری ! 

می خواهم بگویم که چقدر برایم مهم هستید . حتا مهم تر همه دوست داشتنی هایم با هم! 

نوشته ای که برایتان نوشتم ، چیزی است که از بچگی خودتان یادمان(هم به من هم به برادر و خواهرم) داده اید . که هر وقت می خواهیم هدیه ای بدهیم ، بنویسیم . 

نوشته ای که برایتان نوشتم ، یادگاری است که خودتان همیشه در ابتدای کتاب هایی که هدیه می دادید بهمان، به جا گذاشته اید .

و در آخر معذرت می خواهم از تمام نمک خوردن ها و نمکدان شکستنهایم . حالا به هر طریقی که بوده . 

پ.ن: 

سپیدی جلوی موهایتان ، نه نشانه پیری ، که نشانه سال هایی ست که در کنارمان بوده اید . دعایم این است که تا صاحب قرن شدنتان(!) باشم و باز هم هر ساله بنویسم از علاقه ام به تان . 

پ.ن۲: پدر برای من همیشه بابا بوده  ، همان بابایی که از درس اول سال اول دبستان خواندیم که نان داد و نفهمیدیم برای همین نان ، جوانی اش را داد .

پ.ن۳: بابا روزت مبارک! 

سلام حضرت دلبر سلام قرص قمر

سفرنامه کربلا ۱ 

سفر زیاد رفته ام . سفر نامه هم زیاد نوشته ام . اما این بار فرق می کند . این بار سفری نمی روم که از عجایب دیدنی اش بنویسم . این بار حایی نمی روم که انسانی ، فرد غاصبی ، زورگویی ، انسان نمایی برای خودش برج و بارو درست کرده باشد و ملت بیایند و عکس بگیرند و نسبت به آن حس غرور کاذب کنند . جایی که رو به سوی آن دارم ، مرکز عالم هستی است . جایی که هر روز خورشید خودش را با تمام وسواس ، به آن می تاباند . تابشی که نه داغ است و نه احساس سرما در احدی ایجاد می شود . 

هیچ یک از "کاروان همراه" را نمی شناسم . با این که تقریبا تمامشان با "بابا" آشنا هستند ولی من نمی شناسمشان . گمانم این است هیچ کدام نیز همدیگر را نمی شناسند . فقط چندی شان به سبب معرفی "بابا"، سلامی می پرانند و دستی دراز می کنند . و من هم خیلی گرم استقبال می کنم جوری که خودشان شک می کنند مرا می شناسند یا نه . همه سوار اتوبوس می شوند . اتوبوس نیازی به توصیف ندارد . اتوبوس اتوبوس است . همیشه یک جور است . اصلا با اوردن نام اتوبوس همه یک چیز در ذهن شان تصویر می شود. مگر اینکه توصیفش کنی تا تغییر کند . ولی این اتوبوس همان اتوبوس است . بدون هیچ تعریفی . صندلی ها را "آبجی " قرق می کند . اتوبوس ، خیلی خسته ، سر جایش ایستاده . شخصی اسامی را می خواند و صدای بلی بلی جمع بلند می شود . همه آمده اند . جز یک نفر . مرد جوانی که سنش به زور به بیست و پنج می رسد . با چهره ای کودکانه و خندان وارد می شود و با صدای بلند از همه معذرت خواهی می کند از دیر آمدنش. و خیلی سریع صندلی انتهایی ،یعنی درست صندلی پشت سر ما ، را انتخاب می کند . عینکش مقداری کمک می کند به این که باور کنم بیست و چند سال دارد . "آبجی " او را می شناسد . من را معرفی می کند :" طه برادرم ! " و مرد جوان خیلی گرم و صمیمی سلام و حال و احوال می کند . کم پیش می آید ادمی در نظر اول در پیش چشمم جلوه کند . ، اما بنظر ادم خوبی می اید . اتوبوس حرکت می کند . صدایی تا چند دقیقه دایما از جماعت صلوات می گیرد . و دقایقی بعد تقریبا همه می خوابند . من هم شرایط را مساعد می بینم برای خواندن . خواندن کتابی که "دوست" ی داده است تا بخوانمش . "پدر،عشق و پسر " اثر سید مهدی شجاعی که خودم را در سطحی نمی بینم که راجع بهش اظهار نظر کنم . اما کتاب را می پسندم . چشم هایم که گرم می شود ، می خواهم نبندمشان تا کتاب تمام شود و بعد بخوابم . اما پلک هاپیروز مندانه روی هم می افتند و این اجازه را نمی دهند می شوند و مرا می خوابانند . بلند که می شوم نزدیکی های همدانیم و اتوبوس کم کم دارد می ایستد برای نماز و ناهار . مسجد هنوز مسجد نیست اما اگر بشود چه مسجدی خواهد شد . گنبد و دیوار های آینه کاری شده ، خیلی شیک و مجلسی . حتی رستوران هم مال مسجد است .بعد از ناهار دوباره به راه می افتیم . و من بازهم مشغول می شوم به خواندن همان کتاب . از طرفی کتاب نباید.تمام شود چون تنها کتابی است که دارم . واز طرفی متن جذاب باعث ادامه بی وقفه می شود . و بالاخره تمام می شود . و من می مانم و کوه بیستون . کاروان سالار که با حرف هایش ، به نظر می رسد " جنگجو"ی جنگ تحمیلی بوده ، توضیح می دهد راجع به کوهستان ها . انگار می خواهد عملیات مرصاد را صحنه به صحنه ، پلان به پلان ،گلوله به گلوله برای همه تصویر کند . بعد هم صلواتی می گیرد و می نشیند . کوهستان ها با تاریک شدن هوا خودنمایی می کنند و ترسناک می شوند . اتوبوس نگه می دارد . به نظر نمی رسد اذان شده باشد اما صدای اذان از بلندگو شنیده می شود . برای رسیدن به مسجد ، باید از پلی هوایی گذشت . پلی هوایی که رسیدن به پله هایش ، کوهنوردی حرفه ای می طلبد . "یادمان شهدای مرصاد " . نماز تمام می شود . عده ای برای پایین نیامدن از آن تپه ی صعب العبور جلوی پله ها ، از وسط اتوبان رد می شوند . اتوبوس باز هم به راه می افتد . "کاروان همراه "ها ، حالا دیگر یخشان باز شده و وقت شان به شوخی و خنده و صحبت می گذرد . گرچه هنوز هم عده ای در خودشانند و با هیچ کس ارتباطی نمی گیرند . کم کم شارژ باتری گوشی"کاروان همراه " رو به اتمام است . مرد جوان که گویا دانشجوی کارشناسی ارشد رشته حقوق است ، علاقه زیادی به خواندن شعر دارد . کتاب شعری از حمید برقعی دارد و ان را می خواند . حالا دیگر تنها روشنایی جاده ، ماه است و چراغ های بزرگ اتوبوس . راه ربا اندکی تا خیر سفرنامه کربلا منتشر می شود:

 

 

دو کلمه حرف گنده تر از دهن !

بسم الله 

فرض کنید کنار یک مغازه ایستاده اید و داخل ویترین را تماشا می کنید. یک دفعه می بینید یک حجم زیادی از مردم دارند از آن طرف خیابان می دوند به سمت دیگری و هر کس هم که آن ها را می بیند، به گروه فرار کننده می پیوندد. یکی از اولیه ترین و پیش پا افتاده ترین واکنش ها، این است که به تبعیت از گروه، بدون دانستن دلیل فرار، به گروه دونده بپیوندید و از خطر احتمالی دور شوید!

این همگرایی کورکورانه در روانشناسی اجتماعی یک مبحث مورد مطالعه است.

 

 

 

2. یک خبر مخابره می شود. مجوز ارشاد به تک خوانی زن. تک خوانی زن اشکال شرعی، عرفی و قانونی دارد و نباید این اتفاق می افتاد

 

خبرهای بعد؛ تیر خلاص برای استیضاح جنتی. وزیر ارشاد کارت قرمز می گیرد.

 

واکنش مراجع؛ تک خوانی زن حرام است و نباید این آلبوم مجوز می گرفت.

 

حمله به جنتی شدت می گیرد. مراجع هم معتقدند که دیگر کار این وزیر مشکل دار قابل بخشش نیست. همین نظر مراجع دستمایه ی بیشتر شدن فشارها می شود...

 

جنتی تکذیب می کند؛ اطلاعات غلط داده اند به مراجع. این آلبوم تک خوانی نیست. همخوانی زن و مرد است...

 

 

 

3. صبح اول صبح، نتیجه ی فریاد وا اسلامای سردبیران در روزنامه ها و سایت های خبری مشهود بود : خواننده ی زن؟ مجوز؟ وزارت ارشاد؟ بزنید لهشان کنید!

 

می زنند و له می کنند. جنتی عکس خدا را پاره کرده و باید تاوان بدهد. گزارش و تحلیل و یادداشت و یادآوری خرابکاری های گذشته جنتی و در ادامه پرداختن به این موضوع که چرا به تک خوانی زن مجوز داده شده... یک صبح تا عصر صفحه سیاسی پر می شود از اظهارنظرها درباره ی این رسوایی.

 

بعد از ظهر، خبر می رسد که کمیسیون فرهنگی کار را گوش داده و تشخیص داده که همخوانی بوده و تک خوانی نبوده.

 

عه؟ چه شد؟ حرف جنتی درست از آب درآمد؟ مگر می شود؟ امکان ندارد. همه نوشته بودند تک خوانی. چطور شد که یکهو هم خوانی شد؟ با کمیسیون فرهنگی و کسانی که اظهار نظر را کرده اند که همسو هستیم و نباید بکوبیمشان. پس چه کنیم؟! ما که گوش نداده ایم حالا بدهید آهنگ را گوش بدهیم ببینیم چی هست اصلا!

 

و تازه آن موقع است که کار را گوش می دهند ببینند چیزی که ساعت ها نقدش کرده اند و کوبیده اندش چه بوده!

 

4. خبر مخابره می شود : مذاکره با امریکا ، توافق ، ظریف ، نتیجه چه می شود؟ 

مذاکره با شیطان بزرگ کار غیرمنتظره ای است . 

خیلی زود.اینستا پر می شود از پست های له و علیه تیم مذاکره کننده . کمتر کسی وسط قضیه را می گیرد . 

کمتر کسی اصلا با خبر است از ماجرا 

 

 

 ۵.ظهر اعلام می کنند که توافق تقریبا به صورت جامع صورت گرفته و مذاکرات فقط تا پایان مکتوب شدن توافقات ادامه می یابد و تمام . جزییات هم فعلا مسکوت می ماند . 

سایت های خبری هم طبق سلیقه شان ، یکی می گوید توافقات به نفع است و دیگری بر این عقیده است که توافقات بیش از سود ، ضرر دارد ...

و مسلما توافق ها تماما و سراسر به سود ایران نیست . 

 

1 و 2 و 3 و ۴ و۵ : می خواهم بگویم خیلی از جوسازی های رسانه ای که رسانه های بزن بهادر و بولدوزری درست می کنند، از چنین اتاق های فکر یا بهتر بگویم اتاق های بی فکری بیرون می آید. یعنی اصولا کار چنین اتاق هایی القا جو در جامعه ست . که خب مشخصا عده ای "جوگیر" می شوند و نتیجه اش هم می شود همین که می بینید .

پ.ن۱: نه کارشناس دینی هستم که بتوانم نظر بدم نه کارشناس فرهنگی و عرایضم به معنای مخالفتم با استیضاح وزیر ارشاد یا درست بودن دادن مجوز به آن کار نیست. 

پ.ن ۲: نه کارشناس انرژی اتمی هستم و نه کارشناس سیاسی که اظهار نظر کنم راجع به صحیح بودن یا نبودن مذاکرات . فقط رفتارهایمان را طوری تنظیم کنیم که اگر یک وقت اتفاقات خلاف تفکرمان رقم خورد شرمسار نشویم . یک درصد احتمال بدهیم وقایع همانند اتفاقاتی که برای جنتی افتاد ، انجام شود.

 

#حق

پ.ن ۳: این نوشته کاملا بدون جهت گیری سیاسی است . 

به مناسبت سیشم آذر

 برادرم ...

قانونی نا نوشته ست ک می گوید هر چه را نمی توانی بگویی ، بنویس . 

اما چه بنویسم ؟ زیادی حرف بر سر این قلم امده و ناکارش کرده . حرف ک کم باشد راحت جریان پیدا می کند و سرازیر می شود. اما حرف من ، حرف کمی نیست ، حرف شانزده سال است ، شانزده سالی که هر دقیقه اش را با بودن در کنارت گذرانده ام . چه بگویم ؟ بخواهم از خاطراتمان برایت بگویم باید شانزده سال پای حرفم بنشینی تا تک تک لحظاتم را برایت بازگو کنم ، بخواهم بگویم هر روز "مقش" هایم را تند تند می نوشتم تا وقتی می ایی بتوانیم با خیال راحت "فیفا۰۸" بازی کنیم،باید خط به خط تکالیفم را جلویت به خط کنم تا رژه بروند و به خاطرت بیاورند این خاطرات را. بخواهم بگویم دوستت دارم باید چندین و چند بار تسبیح هزارتایی "مامان" را ذکر دوستت دارم بگویم . بخواهم بگویم به داشتنت افتخار می کنم ،باید دانه دانه ی جاهایی ک درکنارم بوده ای و من در درونم به دیگران فخر می فروختم را به یادت بیاورم . 

رفیق!

یقین بدان به قسمتم معترض خواهم شد که چرا خداوند مرا از هشت سال حضورت محروم کرد و در هشت سال و شش روز بعد از امدنت به این دنیا ، مرا به دنیا فرستاد. 

برادر جان ! 

رابطه ما خاص ترین برادری دنیا نیست ، بهترین رفاقت دنیاست . 

سیش آذر ها هیچگاه از یادم نمی روند . و حالا شد بیست و چهارمین سیش آذر ! 

قدیم تر ها ،در کارت تبریکی برایم نوشتی : آرزوهایی بزرگ برای برادری کوچک !

و حالا من می خواهم بنویسم : ارزوهایی خیلی بزرگ برای برادری خیلی خیلی بزرگ !

و به رسم نوشته های خودت ، نوشته ام با این عبارت تمام می شود : 

همین !

مدرسه

بشر است دیگر هیچ چیزش حساب کتاب ندارد

1.انسان همیشه در حسرت روز های گذشته است . همیشه . نمونه اش همین دیروز که حسرت خوردم ای کاش دبستانی بودم و تعطیل می شدم . و یادم آمد که دقیقا 8 سال پیش در چنین روزهایی آرزو می کردم زود تر بدین جا برسم . بشر است دیگر هیچ چیزش حساب کتاب ندارد .

2. هشت سال پیش برادرم اول دبیرستان و من اول دبستان بودم . سال پنجم مدرسه بودم که به دانشگاه رفت و حالا هم که اول دبیرستانم . از اصطلاح نخ نما شده ی "مثل باد گذشت " بیزارم . ولی این 8 سال مثل باد گذشت . 8 سال درس خواندم و هیچش به چشمم نیامد .

3. جومونگ را دیدم . اگر تکرار هایش را به حساب نیاوریم برای بار دوم . هنوز هم قشنگ بود . هنوز هم قشنگ است . سریالی که طرفدار زیادی نداشت در قسمت های اولینش ولی آخر هایش پر بیننده ترین سریال شده بود . وقتش است سریال کره ای درجه سه ای دیگری جایگزینش شود . دلمان لک زده برای " خواهش می کنیم مرا بکشید " هایش .

4. کتاب های رضا امیر خانی را دوست می دارم .  برای اولین بار کتابش را چند سال پیش خواندم. خواندم . "ارمیا " را . و بعد مشتاق نوشته ها و طرز خاص نوشتنش شدم . اخیرا شنیدم پدرشان فوت کرده است . فاتحه ای ...

5. جدیدا شدیدا به این حرف معتقد شده ام : آسایش دوگیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت با دشمنان مدارا

6. متحیر مانده بود . نمی دانست کدام را انتخاب کند . هر کاری می کرد یا پدرش ناراحت می شد یا من . از آن طرف فریاد های من قدرت تصمیم گیری را ازش می گرفت از آن طرف خنده های پدر . آخر با عصبانیت پا شد و پایش را محکم کوبید زمین و گفت : من دیگه اصلا بازی نمی کنم . و به مائده اجازه دادیم دوباره تاس بریزد تا این بار طوری نیاورد که یا مجبور باشد مرا بزند یا پدرش را . منچ هم بازی خوبی است ...

7. انسانی هستم که اگر در کاری مهارت ندارم آن را انجام نمی دهم . شخصی در هیاتی نذر داشت مداحی کند . نذرش قبول ولی مردم آزاری هم کار قشنگی نیست ...

8. الهی ای فلک دیگر نگردی اگر دور سر حیدر نگردی **  الهی ای نفس بی یاد زهرا اگر رفتی به سینه بر نگردی

9. هر که را می شناختیم و نمی شناختیم رفت کربلا ...

همین!

 

6969

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد نا خواسته و نا خود آ گاه چیزهایی یادم می اید .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید پارک بلوار شهرزاد را . فوتبال در چمن و زمین شیب دار پارک .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد تفنگ خوش دست مشکی رنگ ساچمه ای را به یاد می آورم .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد توپ بازی در اتاق ، اصطلاح "دیوارکی قبول نیست "و شوت هایش را به یاد می آورم

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید  اولین استخرم را . زمانی که جلیقه ی بادی زرد رنگم را باد می کرد

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید زمانی را که "مامان " در را قفل کرده بود و رفته بود و دوستانش بیرون در منتظر مانده بودند که برود .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید زمانی را که برای گرفتن کارنامه به مدرسه ام می آمد و من به دوستانم برای داشتنش فخر می فروختم .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید  زمانی را که با هم به باشگاه تیر اندازی می رفتیم .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید زمانی را که "پلی استیشن " بازی می کردیم و او طبق قانونی نانوشته هر دفعه در فوتبال مرا می برد .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید اولین گوشی موبایلم را که عیدی او بود به من .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید بازی ها و خوشی هامان را ....

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد بازی "اسنیک " گوشی اش را یادم می آید.

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد خیلی چیز ها یادم می آید .تقریبا همه چیز را از آن وقتی که خودم را شناختم . اگر زندگی م  یک کتاب باشد در هر صفحه اش اسمی ازاو هست . 

 همیشه دوست می داشتمش . همیشه دوست می دارمش .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد تنها کاری که می توانم انجام دهم این است که بنشینم سر کامپیوتر و بنویسم برایش . توضیح واضحات بدهم برایش . بگویم دوستش دارم ........

 

پ.ن: شصت و ششمین روز پاییز که می رسد کیف پولم را نگاهی می اندازم . پس اندازم آن قدر ها نیست که بشود کادویی برایش با آن دست و پا کرد . پس باید بنویسم دیگر ....

پ.ن: شصت و ششمین روز پاییز که می رسد احساس می کنم خیلی بیش تر دوستش دارم .

 

جوش!

بسم الله

جلوی آیینه می ایستم و خیره می شوم به خودم . به جوش هایی می نگرم که روی دماغ و پیشانی رشد کرده اند و حالا معضلی شده اند برای پوستم . جوش هایم از این جوش های معمولی غرور جوانی نیستند . جوش هایی تقریبا هم اندازه همرنگ پوست . و صورتم را تبدیل کرده اند به زمینی صاف پر از تپه های یکسان . و بعد چشمانم را می بندم و صورت بدون جوش خودم را تصور می کنم . صورتی صاف و یک دست ، بدون تپه . و پلک هایم آرام آرام باز می شوند . و فکر می کنم به جوش های ارثی صورتم . ارثی که از خاله ی مادر بزرگم به مادر بزرگ و از او به مادر و دایی و از مادر فقط به من رسیده است . گاهی اوقات حرصم می گیرد که چرا فقط من این ارثیه را دارم. خب خواهرو برادرم هم به اندازه ی من از این ارث سهم باید ببرند . انصاف نیست همه اش مال من باشد . و خودم را گول می زنم و می گویم نیمه ی پر لیوان را نگاه کن . به لیوان روی کابینت خیره می شوم . و فکر می کنم که خب تنها من شایسته ی سهم بردن از این جوش ها بوده ام . اما بیشتر که به لیوان دقت می کنم می بینم لیوان نیمه ی پر قابل نگاه کردنی ندارد . لیوان خالی است . خال خالی  . و فقط چند قطره ی کوچک آب به دیواره ی آن است . مثل تپه های صورتم . نگاهم را از لیوان بر می دارم . دستم را مشت می کنم و تصمیم می گیریم . بله ، باید جوش ها را از بین برد . دیگر نمی شود . این بدن یا جای من است یا جای این جوش ها . در خانه را محکم به هم می کوبم . منتظر آسانسور نمی شوم از پله ها پایین می دوم . می رسم به پارکینگ . ماشین را روشن می کنم . دنده عقب می گیرم تا ماشین را از پارک در بیاورم . به آیینه نگاه می کنم . و چشمانم را می بندم و به صورت بدون جوش فکر می کنم . عادت است دیگر . و با صدای آژیر ماشین پشتی چشمانم را باز می کنم . ماشین مال آقای صبوری است. تا به امروز خنده اش را ندیده ام . فکر می کنم پسرانش هم ندیده اند . بد می آورم . بعدا عذرر خواهی می کنم . الان جوش ها مهم ترند . به تونل رسالت می رسم . مطب دکتر از بخت بد آن سمت شهر است . از این تونل های داخل شهر بدم می آید . آخر همه ی مردم با سرعت 60 کیلومتر می وند از ترس قانون و 61 کیلومتر را دوربین ها شکار می کنند . جوش ها مهم ترند . وقت دکتر دیر می شود . به تابلوهای محدودیت سرعت توجه نمی کنم و سرعتم را زیاد می کنم .به مطب دکتر می رسم . ماشین را پارک می کنم و با عجله از پله های مطب بالا می روم . پشت در که می رسم صبرر می کنم و چند نفس می کشم تا حالتم عادی باشد . داخل می روم .

-سلام ببخشید وقت داشتم برای امروز ساعت 4 .

منشی چپ چپ نگاهم می کند . نگاهم می افتد به ساعت دیواری بالای سر منشی  . چند دقیقه به 3 مانده است .

-زود تشریف آوردید . بنشینید تا وقتتون بشه .

صندلی های سیاه را با دست نشانم می دهد . مطب زیاد شلوغ نیست . 7،8 نفر به غیر از من هستند . می نشینم روی صندلی . روزنامه را بر میدارم و ورق می زنم . به خودم لعنت می فرستم که چرا هم متحمل جریمه ی تونل شدم و هم حالا باید یک ساعت بنشینم تا وقتم شود . نیم ساعت می گذرد .  چشمم به عکسی از یک فرد می افتد . صورتش سرخ است و پوستش ور آمده . شرح خبر را می خوانم . نوشته برای عمل لیزری که روی صوت انجام شده اینجوری شده . بدنم سست می شود . آب دهانم را به سختی قورت می دهم . منشی می گوید :

_ آقای مهاجر آقای دکتر مریض ندارن . شما می تونید برید داخل . نگاهش نمی کنم . بلند می شوم و از مطب خارج می شوم .درب مطب را پشت سرم محکم می کوبم به هم . درب پشت سرم باز می شود . نگاه نمی کنم . می توانم چهره ی متعجب منشی را تصور کنم . سوار ماشین می شوم . باید برای در آمدن از پارک آیینه را نگاه کنم . نگاه نمی کنم . به هر زحمتی هست در می آوردم ماشین را . سرعتم را زیاد می کنم . توی تونل هم آرام نمی روم . می خواهم با سرعت دور شوم . ماشین را پارک می کنم در پارکینگ خانه . منتظر آسانسور نمی شوم . پله ها را یکی دو تا بالا می روم. در خانه را باز میکنم . خیره می شوم به آیینه . به خودم . و چشمم را می بندم تا خود بی جوشم را تصور کنم . نمیتوانم . همه اش صورت آن مرد جلوی چشمم می آید . و آرام می شوم . ه تپه های صورتم خوب دقت می کنم . من صورت با جوشم را دوست دارم . نه به خاطر ترس از زشت شدن . صورت با جوش فرق دارد با صورت های معمولی . صورت با جوش قشنگ تر است از صورت های معمولی

زنگ خانه به صدا در می آید . حدس می زنم کیست . صبوری است ...

پ.ن : صورت با جوش و بی جوش مهم نیست . خداوند آن قدر در اختیارم گذاشته است که جوش صورت نخواهد ناراحت م کند . چند وقت پیش در همشهری داستان به تیتری برر خوردم به نام جوش! ایده اش از آن جا بود . من داستان را نخواندم ...

حرف اول مهر

مچه قدر شور و اشتیاق داشتم برای اول مهر . مراسم داشت اصلا این اول مهر . باید , بایدی که می گویم واجب عینی بود و انجام ندادنش باعث عقوبت الهی می شد, به فروشگاه می رفتیم و دو سه دفتر سیمی و غیر سیمی می خریدیم . مداد و خودکار و جلد و پاک کن و تراش هم که از ملزومات بود . لیوان و دفترچه و یا قمقمه و چیز های دیگر . بعد هم مراسم با شکوه خریدن کیف . بعد از انتخاب کیف همه چیز کنار پذیرایی می ماند و هر روز چند نوبت از کیسه شان برای اطمینان از سلامتشان بیرون می آمد و بر می گشت داخل . تا یک روز قبل از اول مهر . که کیف را با شوق و ذوق می چیدم و آماده می شدم برای مدرسه . خشکیده است این روحیات . دارم پیر و کرخت می شوم . دیگر حتی شوق اول مهر هم خشکیده است .

جوانی کجانی که یادت ...


آیا خداوند زن را آفرید ؟

 زن ها بیش از یک کار را هم زمان نمی توانند انجام دهند . حال بیایید مصداق هایش را باهم در جامعه بیابیم . هر کاری به هماهنگی مغز و اعضای بدن مربوط باشد . این را زمانی بهتر درک می کنید که پشت چراغ قرمزی 170 ثانیه ای مانده باشید و ماشینی با راننده ی زن جلویتان باشد و بعد از اتمام زمان چراغ قرمز خاموش کند و مجبور باشید به کمکش بشتابید و ماشین را به کناری منتقل کنید . این را زمانی خیلی بهتر درک می کنید که پشت صف 7 نفره ی عابر بانک ایستاده باشید و پس از 40 دقیقه معطلی زنی جلوی شما باشد و معادل زمان مصرفی 5 نفر دیگر زمان صرف کند . و این را زمانی عالی درک می کنید که پس از گشتن دنبال پدر و مادر در بازارچه پشت سر زنی بیفتید که با سرعت 10 متر درساعت حرکت می کند و وسایل و کیف و خرید هایش را طوری گرفته که نمی توانید از راهروی باریک بازارچه بگذرید . واین را زمانی عالی تر درک می کنید که کارمند زن بانک پس از 70 دقیقه معطل کردن شما و صحبت با گلی و نرگس و سوسن بالاخره تصمیم به توجه به صحبت هایتان می گیرد . و پس از 25 دقیقه سخنرانی شما می گوید می شود یک بار دیگر توضیح دهید .  و این را زمانی به بهترین شکل درک می کنید که پشت ماشینی با راننده ی زن بیافتید و پس ۱۷۰ ثانیه چراغ قرمز خاموش کند و پس از آن مجبور باشید به کمکش بشتابید و از قضا بخواهید به عابر بانکی مراجعه کنید و پس از صف طویل آن پشت زنی بیفتید که معادل وقت صرف شده برای دیگران وقت صرف کند و بعد از آن بخواهید دنبال پدر و مادرتان بگردید و پشت زنی بیافتید که با سرعت ۱۰ متر در ساعت حرکت کند و وسایلش را طوری بگیرد که نتوانید رد شوید و پس از آن به بانکی مراجعه کنید و از بخت بد به کارمند زنی بیافتید و پس از ۷۰ دقیقه معطلی  از سخنرانی ۲۵ دقیقه ای شما چیزی نفهمد .