سلام حضرت دلبر سلام قرص قمر

سفرنامه کربلا ۱ 

سفر زیاد رفته ام . سفر نامه هم زیاد نوشته ام . اما این بار فرق می کند . این بار سفری نمی روم که از عجایب دیدنی اش بنویسم . این بار حایی نمی روم که انسانی ، فرد غاصبی ، زورگویی ، انسان نمایی برای خودش برج و بارو درست کرده باشد و ملت بیایند و عکس بگیرند و نسبت به آن حس غرور کاذب کنند . جایی که رو به سوی آن دارم ، مرکز عالم هستی است . جایی که هر روز خورشید خودش را با تمام وسواس ، به آن می تاباند . تابشی که نه داغ است و نه احساس سرما در احدی ایجاد می شود . 

هیچ یک از "کاروان همراه" را نمی شناسم . با این که تقریبا تمامشان با "بابا" آشنا هستند ولی من نمی شناسمشان . گمانم این است هیچ کدام نیز همدیگر را نمی شناسند . فقط چندی شان به سبب معرفی "بابا"، سلامی می پرانند و دستی دراز می کنند . و من هم خیلی گرم استقبال می کنم جوری که خودشان شک می کنند مرا می شناسند یا نه . همه سوار اتوبوس می شوند . اتوبوس نیازی به توصیف ندارد . اتوبوس اتوبوس است . همیشه یک جور است . اصلا با اوردن نام اتوبوس همه یک چیز در ذهن شان تصویر می شود. مگر اینکه توصیفش کنی تا تغییر کند . ولی این اتوبوس همان اتوبوس است . بدون هیچ تعریفی . صندلی ها را "آبجی " قرق می کند . اتوبوس ، خیلی خسته ، سر جایش ایستاده . شخصی اسامی را می خواند و صدای بلی بلی جمع بلند می شود . همه آمده اند . جز یک نفر . مرد جوانی که سنش به زور به بیست و پنج می رسد . با چهره ای کودکانه و خندان وارد می شود و با صدای بلند از همه معذرت خواهی می کند از دیر آمدنش. و خیلی سریع صندلی انتهایی ،یعنی درست صندلی پشت سر ما ، را انتخاب می کند . عینکش مقداری کمک می کند به این که باور کنم بیست و چند سال دارد . "آبجی " او را می شناسد . من را معرفی می کند :" طه برادرم ! " و مرد جوان خیلی گرم و صمیمی سلام و حال و احوال می کند . کم پیش می آید ادمی در نظر اول در پیش چشمم جلوه کند . ، اما بنظر ادم خوبی می اید . اتوبوس حرکت می کند . صدایی تا چند دقیقه دایما از جماعت صلوات می گیرد . و دقایقی بعد تقریبا همه می خوابند . من هم شرایط را مساعد می بینم برای خواندن . خواندن کتابی که "دوست" ی داده است تا بخوانمش . "پدر،عشق و پسر " اثر سید مهدی شجاعی که خودم را در سطحی نمی بینم که راجع بهش اظهار نظر کنم . اما کتاب را می پسندم . چشم هایم که گرم می شود ، می خواهم نبندمشان تا کتاب تمام شود و بعد بخوابم . اما پلک هاپیروز مندانه روی هم می افتند و این اجازه را نمی دهند می شوند و مرا می خوابانند . بلند که می شوم نزدیکی های همدانیم و اتوبوس کم کم دارد می ایستد برای نماز و ناهار . مسجد هنوز مسجد نیست اما اگر بشود چه مسجدی خواهد شد . گنبد و دیوار های آینه کاری شده ، خیلی شیک و مجلسی . حتی رستوران هم مال مسجد است .بعد از ناهار دوباره به راه می افتیم . و من بازهم مشغول می شوم به خواندن همان کتاب . از طرفی کتاب نباید.تمام شود چون تنها کتابی است که دارم . واز طرفی متن جذاب باعث ادامه بی وقفه می شود . و بالاخره تمام می شود . و من می مانم و کوه بیستون . کاروان سالار که با حرف هایش ، به نظر می رسد " جنگجو"ی جنگ تحمیلی بوده ، توضیح می دهد راجع به کوهستان ها . انگار می خواهد عملیات مرصاد را صحنه به صحنه ، پلان به پلان ،گلوله به گلوله برای همه تصویر کند . بعد هم صلواتی می گیرد و می نشیند . کوهستان ها با تاریک شدن هوا خودنمایی می کنند و ترسناک می شوند . اتوبوس نگه می دارد . به نظر نمی رسد اذان شده باشد اما صدای اذان از بلندگو شنیده می شود . برای رسیدن به مسجد ، باید از پلی هوایی گذشت . پلی هوایی که رسیدن به پله هایش ، کوهنوردی حرفه ای می طلبد . "یادمان شهدای مرصاد " . نماز تمام می شود . عده ای برای پایین نیامدن از آن تپه ی صعب العبور جلوی پله ها ، از وسط اتوبان رد می شوند . اتوبوس باز هم به راه می افتد . "کاروان همراه "ها ، حالا دیگر یخشان باز شده و وقت شان به شوخی و خنده و صحبت می گذرد . گرچه هنوز هم عده ای در خودشانند و با هیچ کس ارتباطی نمی گیرند . کم کم شارژ باتری گوشی"کاروان همراه " رو به اتمام است . مرد جوان که گویا دانشجوی کارشناسی ارشد رشته حقوق است ، علاقه زیادی به خواندن شعر دارد . کتاب شعری از حمید برقعی دارد و ان را می خواند . حالا دیگر تنها روشنایی جاده ، ماه است و چراغ های بزرگ اتوبوس . راه ربا اندکی تا خیر سفرنامه کربلا منتشر می شود:

 

 

دو کلمه حرف گنده تر از دهن !

بسم الله 

فرض کنید کنار یک مغازه ایستاده اید و داخل ویترین را تماشا می کنید. یک دفعه می بینید یک حجم زیادی از مردم دارند از آن طرف خیابان می دوند به سمت دیگری و هر کس هم که آن ها را می بیند، به گروه فرار کننده می پیوندد. یکی از اولیه ترین و پیش پا افتاده ترین واکنش ها، این است که به تبعیت از گروه، بدون دانستن دلیل فرار، به گروه دونده بپیوندید و از خطر احتمالی دور شوید!

این همگرایی کورکورانه در روانشناسی اجتماعی یک مبحث مورد مطالعه است.

 

 

 

2. یک خبر مخابره می شود. مجوز ارشاد به تک خوانی زن. تک خوانی زن اشکال شرعی، عرفی و قانونی دارد و نباید این اتفاق می افتاد

 

خبرهای بعد؛ تیر خلاص برای استیضاح جنتی. وزیر ارشاد کارت قرمز می گیرد.

 

واکنش مراجع؛ تک خوانی زن حرام است و نباید این آلبوم مجوز می گرفت.

 

حمله به جنتی شدت می گیرد. مراجع هم معتقدند که دیگر کار این وزیر مشکل دار قابل بخشش نیست. همین نظر مراجع دستمایه ی بیشتر شدن فشارها می شود...

 

جنتی تکذیب می کند؛ اطلاعات غلط داده اند به مراجع. این آلبوم تک خوانی نیست. همخوانی زن و مرد است...

 

 

 

3. صبح اول صبح، نتیجه ی فریاد وا اسلامای سردبیران در روزنامه ها و سایت های خبری مشهود بود : خواننده ی زن؟ مجوز؟ وزارت ارشاد؟ بزنید لهشان کنید!

 

می زنند و له می کنند. جنتی عکس خدا را پاره کرده و باید تاوان بدهد. گزارش و تحلیل و یادداشت و یادآوری خرابکاری های گذشته جنتی و در ادامه پرداختن به این موضوع که چرا به تک خوانی زن مجوز داده شده... یک صبح تا عصر صفحه سیاسی پر می شود از اظهارنظرها درباره ی این رسوایی.

 

بعد از ظهر، خبر می رسد که کمیسیون فرهنگی کار را گوش داده و تشخیص داده که همخوانی بوده و تک خوانی نبوده.

 

عه؟ چه شد؟ حرف جنتی درست از آب درآمد؟ مگر می شود؟ امکان ندارد. همه نوشته بودند تک خوانی. چطور شد که یکهو هم خوانی شد؟ با کمیسیون فرهنگی و کسانی که اظهار نظر را کرده اند که همسو هستیم و نباید بکوبیمشان. پس چه کنیم؟! ما که گوش نداده ایم حالا بدهید آهنگ را گوش بدهیم ببینیم چی هست اصلا!

 

و تازه آن موقع است که کار را گوش می دهند ببینند چیزی که ساعت ها نقدش کرده اند و کوبیده اندش چه بوده!

 

4. خبر مخابره می شود : مذاکره با امریکا ، توافق ، ظریف ، نتیجه چه می شود؟ 

مذاکره با شیطان بزرگ کار غیرمنتظره ای است . 

خیلی زود.اینستا پر می شود از پست های له و علیه تیم مذاکره کننده . کمتر کسی وسط قضیه را می گیرد . 

کمتر کسی اصلا با خبر است از ماجرا 

 

 

 ۵.ظهر اعلام می کنند که توافق تقریبا به صورت جامع صورت گرفته و مذاکرات فقط تا پایان مکتوب شدن توافقات ادامه می یابد و تمام . جزییات هم فعلا مسکوت می ماند . 

سایت های خبری هم طبق سلیقه شان ، یکی می گوید توافقات به نفع است و دیگری بر این عقیده است که توافقات بیش از سود ، ضرر دارد ...

و مسلما توافق ها تماما و سراسر به سود ایران نیست . 

 

1 و 2 و 3 و ۴ و۵ : می خواهم بگویم خیلی از جوسازی های رسانه ای که رسانه های بزن بهادر و بولدوزری درست می کنند، از چنین اتاق های فکر یا بهتر بگویم اتاق های بی فکری بیرون می آید. یعنی اصولا کار چنین اتاق هایی القا جو در جامعه ست . که خب مشخصا عده ای "جوگیر" می شوند و نتیجه اش هم می شود همین که می بینید .

پ.ن۱: نه کارشناس دینی هستم که بتوانم نظر بدم نه کارشناس فرهنگی و عرایضم به معنای مخالفتم با استیضاح وزیر ارشاد یا درست بودن دادن مجوز به آن کار نیست. 

پ.ن ۲: نه کارشناس انرژی اتمی هستم و نه کارشناس سیاسی که اظهار نظر کنم راجع به صحیح بودن یا نبودن مذاکرات . فقط رفتارهایمان را طوری تنظیم کنیم که اگر یک وقت اتفاقات خلاف تفکرمان رقم خورد شرمسار نشویم . یک درصد احتمال بدهیم وقایع همانند اتفاقاتی که برای جنتی افتاد ، انجام شود.

 

#حق

پ.ن ۳: این نوشته کاملا بدون جهت گیری سیاسی است .