سلام حضرت دلبر سلام قرص قمر
سفر زیاد رفته ام . سفر نامه هم زیاد نوشته ام . اما این بار فرق می کند . این بار سفری نمی روم که از عجایب دیدنی اش بنویسم . این بار حایی نمی روم که انسانی ، فرد غاصبی ، زورگویی ، انسان نمایی برای خودش برج و بارو درست کرده باشد و ملت بیایند و عکس بگیرند و نسبت به آن حس غرور کاذب کنند . جایی که رو به سوی آن دارم ، مرکز عالم هستی است . جایی که هر روز خورشید خودش را با تمام وسواس ، به آن می تاباند . تابشی که نه داغ است و نه احساس سرما در احدی ایجاد می شود .
هیچ یک از "کاروان همراه" را نمی شناسم . با این که تقریبا تمامشان با "بابا" آشنا هستند ولی من نمی شناسمشان . گمانم این است هیچ کدام نیز همدیگر را نمی شناسند . فقط چندی شان به سبب معرفی "بابا"، سلامی می پرانند و دستی دراز می کنند . و من هم خیلی گرم استقبال می کنم جوری که خودشان شک می کنند مرا می شناسند یا نه . همه سوار اتوبوس می شوند . اتوبوس نیازی به توصیف ندارد . اتوبوس اتوبوس است . همیشه یک جور است . اصلا با اوردن نام اتوبوس همه یک چیز در ذهن شان تصویر می شود. مگر اینکه توصیفش کنی تا تغییر کند . ولی این اتوبوس همان اتوبوس است . بدون هیچ تعریفی . صندلی ها را "آبجی " قرق می کند . اتوبوس ، خیلی خسته ، سر جایش ایستاده . شخصی اسامی را می خواند و صدای بلی بلی جمع بلند می شود . همه آمده اند . جز یک نفر . مرد جوانی که سنش به زور به بیست و پنج می رسد . با چهره ای کودکانه و خندان وارد می شود و با صدای بلند از همه معذرت خواهی می کند از دیر آمدنش. و خیلی سریع صندلی انتهایی ،یعنی درست صندلی پشت سر ما ، را انتخاب می کند . عینکش مقداری کمک می کند به این که باور کنم بیست و چند سال دارد . "آبجی " او را می شناسد . من را معرفی می کند :" طه برادرم ! " و مرد جوان خیلی گرم و صمیمی سلام و حال و احوال می کند . کم پیش می آید ادمی در نظر اول در پیش چشمم جلوه کند . ، اما بنظر ادم خوبی می اید . اتوبوس حرکت می کند . صدایی تا چند دقیقه دایما از جماعت صلوات می گیرد . و دقایقی بعد تقریبا همه می خوابند . من هم شرایط را مساعد می بینم برای خواندن . خواندن کتابی که "دوست" ی داده است تا بخوانمش . "پدر،عشق و پسر " اثر سید مهدی شجاعی که خودم را در سطحی نمی بینم که راجع بهش اظهار نظر کنم . اما کتاب را می پسندم . چشم هایم که گرم می شود ، می خواهم نبندمشان تا کتاب تمام شود و بعد بخوابم . اما پلک هاپیروز مندانه روی هم می افتند و این اجازه را نمی دهند می شوند و مرا می خوابانند . بلند که می شوم نزدیکی های همدانیم و اتوبوس کم کم دارد می ایستد برای نماز و ناهار . مسجد هنوز مسجد نیست اما اگر بشود چه مسجدی خواهد شد . گنبد و دیوار های آینه کاری شده ، خیلی شیک و مجلسی . حتی رستوران هم مال مسجد است .بعد از ناهار دوباره به راه می افتیم . و من بازهم مشغول می شوم به خواندن همان کتاب . از طرفی کتاب نباید.تمام شود چون تنها کتابی است که دارم . واز طرفی متن جذاب باعث ادامه بی وقفه می شود . و بالاخره تمام می شود . و من می مانم و کوه بیستون . کاروان سالار که با حرف هایش ، به نظر می رسد " جنگجو"ی جنگ تحمیلی بوده ، توضیح می دهد راجع به کوهستان ها . انگار می خواهد عملیات مرصاد را صحنه به صحنه ، پلان به پلان ،گلوله به گلوله برای همه تصویر کند . بعد هم صلواتی می گیرد و می نشیند . کوهستان ها با تاریک شدن هوا خودنمایی می کنند و ترسناک می شوند . اتوبوس نگه می دارد . به نظر نمی رسد اذان شده باشد اما صدای اذان از بلندگو شنیده می شود . برای رسیدن به مسجد ، باید از پلی هوایی گذشت . پلی هوایی که رسیدن به پله هایش ، کوهنوردی حرفه ای می طلبد . "یادمان شهدای مرصاد " . نماز تمام می شود . عده ای برای پایین نیامدن از آن تپه ی صعب العبور جلوی پله ها ، از وسط اتوبان رد می شوند . اتوبوس باز هم به راه می افتد . "کاروان همراه "ها ، حالا دیگر یخشان باز شده و وقت شان به شوخی و خنده و صحبت می گذرد . گرچه هنوز هم عده ای در خودشانند و با هیچ کس ارتباطی نمی گیرند . کم کم شارژ باتری گوشی"کاروان همراه " رو به اتمام است . مرد جوان که گویا دانشجوی کارشناسی ارشد رشته حقوق است ، علاقه زیادی به خواندن شعر دارد . کتاب شعری از حمید برقعی دارد و ان را می خواند . حالا دیگر تنها روشنایی جاده ، ماه است و چراغ های بزرگ اتوبوس . راه ربا اندکی تا خیر سفرنامه کربلا منتشر می شود:
بشر تا زماني که آرام در خانه نشسته منتظر حادثه است و وقتي درگير حادثه مي شود به دنبال آرامش خانه ...