شصت و ششمین روز پاییز که می رسد نا خواسته و نا خود آ گاه چیزهایی یادم می اید .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید پارک بلوار شهرزاد را . فوتبال در چمن و زمین شیب دار پارک .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد تفنگ خوش دست مشکی رنگ ساچمه ای را به یاد می آورم .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد توپ بازی در اتاق ، اصطلاح "دیوارکی قبول نیست "و شوت هایش را به یاد می آورم

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید  اولین استخرم را . زمانی که جلیقه ی بادی زرد رنگم را باد می کرد

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید زمانی را که "مامان " در را قفل کرده بود و رفته بود و دوستانش بیرون در منتظر مانده بودند که برود .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید زمانی را که برای گرفتن کارنامه به مدرسه ام می آمد و من به دوستانم برای داشتنش فخر می فروختم .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید  زمانی را که با هم به باشگاه تیر اندازی می رفتیم .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید زمانی را که "پلی استیشن " بازی می کردیم و او طبق قانونی نانوشته هر دفعه در فوتبال مرا می برد .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید اولین گوشی موبایلم را که عیدی او بود به من .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد یادم می آید بازی ها و خوشی هامان را ....

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد بازی "اسنیک " گوشی اش را یادم می آید.

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد خیلی چیز ها یادم می آید .تقریبا همه چیز را از آن وقتی که خودم را شناختم . اگر زندگی م  یک کتاب باشد در هر صفحه اش اسمی ازاو هست . 

 همیشه دوست می داشتمش . همیشه دوست می دارمش .

شصت و ششمین روز پاییز که می رسد تنها کاری که می توانم انجام دهم این است که بنشینم سر کامپیوتر و بنویسم برایش . توضیح واضحات بدهم برایش . بگویم دوستش دارم ........

 

پ.ن: شصت و ششمین روز پاییز که می رسد کیف پولم را نگاهی می اندازم . پس اندازم آن قدر ها نیست که بشود کادویی برایش با آن دست و پا کرد . پس باید بنویسم دیگر ....

پ.ن: شصت و ششمین روز پاییز که می رسد احساس می کنم خیلی بیش تر دوستش دارم .