۹اسفند ۸۶

خدایا شاید این آخرین نامه ای باشه که از تو بیمارستان برات می نویسم . شاید هم نه. خدا جون من دیگه خسته شدم . خسته شدم از بس دارو خوردم و رو تخت دراز کشیدم . خسته شدم از بس موهام رو کچل کردند . من دوست ندارم کچل باشم . او آیینه که نگاه می کنم فکر می کنم خیلی زشت شدم . خدا جون من دوست ندارم مامان و بابام شب تا صبح کنار تختم بیدار بمونن . خب براشون سخته دیگه نیست ؟ خداجون من می خوام یه کم دیگه تو دنیا بمونم تا خواهر کوچولوم رو ببینم . آخه می دونی مامانم بارداره . فقط سه ماهش مونده . عجب حرفی زدم ها ! مگه می شه تو تدونی . من می دونم که احتمال داره بمیرم . مامان و بابام می گن این حرف ها چیه ؟ نباید نا امید باشی . من هم نا امید نشدم اما ....  هیچی اصلا ولش کن . خدا جون می دونی این چندمین نامه ای است که برات می نویسم . عجب حرف هایی می زنم ها ! مگه می شه ندونی . ؟ آخر همه ی نامه هام رو با ... تموم می کردم اما این بار می خوام تمومش کنم . با یه دعا ! خدایا همه ی مریض ها رو شفا بده ! 

***********************

۱۱ اردیبهشت ۸۸

امروز تولد یک سالگی خواهرم بود . با بابام رفتیم یه خرس گنده برای خواهرم بخریم . البته عروسکش رو . یه روزی آرزو داشتم به دنیا اومدن خواهرم رو ببینم حالا تولد یک سالگیش رو می بینم . 

خدایا همه ی مریض ها رو شفا بده