برای زهرا
چون من کوچکترین فرزند خانواده ام ، خاطره ای از بچگی اش ندارم . از آن وقت که کمی بزرگتر شدم و تقریبا همه چیز از آن موقع به بعد یادم هست ، از خانه مان رفت . آن موقع خیلی دوست داشتم سوار پراید هاچ بک زهرا اینها بشوم . وقتی پدر و مادرم نمی گذاشتند سوار آن بشوم و محمد بعضی وقت ها سوار ماشین آن ها می شد ، خیلی حرصم می گرفت . کمی بعد تر زمانی که دوم دبستان بودم و مامان و برادرم به کربلا رفته بودند ، او روز ها به خانه ما می آمدو زمانی که هوا تاریک می شد و پدرم به خانه می آمد ، می رفت یا مثلا کاردستی های مختلفی که برای من درست می کرد و من کلی بیست و مثبت جارو می کردم یا زمانی که مادر و پدرم مکه بودند و به خانه مان می آمد ویا خیلی چیزهای دیگر همه و همه خاطراتی هستند که من از او دارم . از زهرا ؛ بزرگترین فرزند خانواده .
30 دی تولدش است . و این جمله هم برای خودش :
خواهر عزیزم زهرا جان زندگی پر از شادی و نشاط و عمری با عزت برایت آرزومندم . امیدوارم صد سال زنده باشی .
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۹ ساعت 21:25 توسط طه مهاجر
|
بشر تا زماني که آرام در خانه نشسته منتظر حادثه است و وقتي درگير حادثه مي شود به دنبال آرامش خانه ...