روز اول خوب یادمه . تا رسیدن به بیمارستان من و محمد بشکن می زدیم و شاد بودیم . وقتی وارد بیمارستان شدیم ، من بی توجه به مادر بچه (خواهر عزیزم ) به طرف محفظه ی شیشه ای که در آن بود رفتم . پارچه ی سفیدی دورش پیچیده بودند . بعد با صدای خواهرم متوجه او شدم و پیش او رفتم . از آن موقع تا به حال خاطرات زیادی با او داشته ام . و او کسی نیست جز : مائده  خواهر زاده ی عزیزم

 

 

.