دوباره دعوایشان شده بود . مرد اصلا حرف نمی زد . زن می گفت : آخه نمی گی من چطور باید خرج خونه رو در بیارم ؟ ببین دستام رو . ببین عروست نظافتچی خونه ی همسایه ها شده . مرد جواب نداد . زن چادرش را کشید جلوتر . دوباره زیر چشمی به اطراف نگاه کرد . کسی نبود . جری تر شد .  گفت : این هم از شازده بزرگت که می گفتی درس خونه . آقا دو تا تجدید آورده تازه می گه همه معلم خصوصی دارن منم می خوام . مرد ساکت بود . زن خندید و گفت :یه خبر خوب هم دارم . برای نرگس خواستگار پیدا شده . پسره بچه بدی نیست ..... آخر هفته هم میان که شما باشی . و بعد یک قطره اشک از چشم هایش جدا شد . جوی باریکی روی صورتش کشید و یواشکی افتاد روی سنگ قبر .

 

کامران نجف زاده