به نام خدا
امروز امتحان جغرافی داشتیم . امتحان دو تا مانده به آخرین امتحان ! بعد از دادن امتحان از دفتر صدایمان کردند : آقایان ملکوتی ، حیدرزاده ، مهاجر ، صادقی ، علیمحمدی ، غلامی و خوشوقتی بیایند دفتر انضباطی . من و حسین باهم به طرف دفتر حرکت کردیم . کمی زود تر از بقیه به دفتر رسیدیم . آقای بیات با لحن همیشه جدی اش گفت : همه تون ساعت 3 با لباس فرم در مدرسه باشید . حسین پرسید : چرا؟
ــــ خب میای می فهمی دیگه .
ساعت 2.5 شد . استرس داشتم . یعنی برای چه باید به مدرسه می رفتم . لباس فرم مدرسه را از کمدم در آوردم و پوشیدم . بعد هم با سرعتی که خودم تا به حال با این سرعت ندویده بودم ، به طرف مدرسه دویدم . وارد مدرسه که شدم ، خیلی از بچه ها آنجا بودند . اما نه بچه های ما . بچه هایی که سال بعد تازه می خواستند وارد مدرسه شوند . برای آزمون ورودی آمده بودند . تازه فهمیدم برای چه من به مدرسه دعوت شدم . زنگ مدرسه را که بیشتر به زنگ مهد کودک شباهت داشت تا به زنگ یک مدرسه راهنمایی به صدا در آوردند . بچه ها طبق شماره هاشان در صف ایستادند . آقای بیات دوباره ما را احضار کرد : ملکوتی ، غلامی و مهاجر مراقبان طبقه پایین هستید .
ـــ یعنی تو نمازخونه ؟
ــ بله .
حرکت کردیم به سمت نمازخانه . سر تا سر نمازخانه را صندلی چیده بودند . دفتر چه ی سوالات را پخش کردیم . پاسحنامه ها هم که روی میز هاشان بود . و حالا ما باید می ماندیم تا پایان آزمون . بعد از 100 دقیقه آزمون به پایان رسید . و این تازه شروع کار ما بود . پاسخنامه ها که جمع شد رفتیم در کلاس ½ و امتحاناتشان را تصحیح کردیم . کار زیاد طولانی نبود . بعد درصد گرفتن و وارد کردن نمره ها در لیست شروع شد . همه ی بچه ها به جز من و صادقی از مدرسه رفتند . و ما هم باید 300 برگه را که کاملا به هم ریخته بودند به ترتیب شماره مرتب می کردیم . ساعت 8 شده بود . کار ما هم تمام شد . و ما برای خواندن درس یک روز را از دست دادیم . البته امتحان بعدی مان امتحان سختی نبود ، اما خب هر امتحانی دادنش نیاز به مطالعه دارد .
پ.ن : البته همه اش هم دردسر نبود . به خاطر همین مراقب بودن و تصحیح برگه ها کلا نمره مستمر همه ی ما را بیست رد کردند .
بشر تا زماني که آرام در خانه نشسته منتظر حادثه است و وقتي درگير حادثه مي شود به دنبال آرامش خانه ...