من یک داستان نویس هستم 2
از اسب می ترسی . سوار اسب یا قاطر که می شوی یک ترسی در وجودت به وجود می آید . نمی دانی از افتادن می ترسی یا از چیز دیگر . البته از خود اسب نمی ترسی و بارها به او هویج داده ای اما از سواری می ترسی . خدا خدا می کنی جلسه آشنایی زود تر تمام شود و تو از آن اسب سفید تنبل پایین بیایی . پایت به زمین که می رسداحساس آرامش می کنی . خیلی زود یک هفته سپری می شود و تو باید جلسه اول اسب سواری را پشت سر بگذاری . و قتی سوار اسب می شوی دیگر آن ترس در وجودت نیست . پایی آرام به شکم اسب می زنی تا راه بیفتد . مربی می گوید دهنش حساس است . جلسه اول یورتمه نمی روی . این جلسه خیلی زود به پایان می رسد . حالا نمی خواهی از اسب پیاده شوی اما باید پیاده شوی . جلسه دوم فرا می رسد و تو شوق و ذوق زیادی برای سوارکاری داری . پای آرامی به شکم اسب می زنی تا راه بیفتد اما اسب چموش است و سرکش . مربی مجبور می شود به پشت اسب بزند تا راه بیفتد . این بار باید اسب را یورتمه ببری . دو پای دیگر به اسب می زنی اما آن طور که مربی گفته یورتمه نمی رود . مربی مجبور می شود شلاق را باز کند و در هوا بتاباند تا اسب از ترس شلاق نخوردن یورتمه رود اما این کلک هم بی فایده است . مربی "هی " می گوید و اسب یک دفعه وحشی می شود . تو را تا دو قدمی افتادن می برد و مربی اورا با سوت آرام می کند . اسب اسب خوبی نیست . گردنش را هی می کشد یا دائما سرش پایین است . دوباره کی کی می کنی جلسه تمام شود و تو به خانه باز گردی . هفته ی بعد دوست نداری بروی اما حسی تو را به آنجا می کشاند . این بار اسبی متفاوت . یک اسب خاکستری بامو های سفید . اسب اسب خوبی است اما سرعتش مقداری کم است . مربی چوبی به تو میدهد که آن را در دست بگیری و اسب از ترس شلاق نخوردن راه برود . کلک ش می گیرد و اسب خیلی خوب می دود . این اسب را دوست داری . خیلی خوب است . اگر سرعتش مقداری کم نبود دیگر می شد بهترین اسب برای تو . هفته بعد با این حال که می خواهی اسب خاکستری را سوار شوی ، اول می خواهد تو را بیندازد اما تو با افسار اورا نگاه می داری . ادامه ی افسار روی گردن اسب می افتد . او فکر می کند شلاق است و برای شلاق نخوردن می دود . چه قدر هم خوب می دود . این جلسه هم به پایان می رسد .و جلسه بعد اسبی که جلسه اول با آن رفتی به تو می افتد . مربی می گوید این اسب را با "نچ نچ " راه بینداز . با نچ نچ شروع می کند به دویدن . سرعتش زیاد می شود تبدیل می شود به چهارنعل . مربی می ترسد اما تو نه . به کار خودت ادامه می دهی . مربی سوت آرامی می زند و اسب چهارنعلش تبدیل می شود به قدم . با این اسب خیلی دوست شده ای . کاش تا آخر جلسات یا آن اسب خاکستری را به تو بدهند یا اسب جلسه اول را . جلسه ها سپری می شود و جلسه آخر فرا می رسد . آن اسب چموش باز هم به تو می افتد و به هر ترتیبی هست این جلسه هم به پایان می رسد . حالا تو ده جلسه اسب سواری را پشت سر گذاشته ای و از درجه مبتدی به درجه متوسط ارتقا پیدا کردی
به روی میز کارت نگاه می کنی . رمانت را می بینی که روی آن نوشته شده است گل فروش و پایینش با خط نستعلیق نوشته شده است محمد مهدی مهاجر و. بعد به رمان ارمیا ی رضا امیرخانی نگاه می اندازی . ارمیا اولین رمانی بود که خوانده بودی . حالا کتابت به چاپ چهل و پنجم رسیده . ورق های کاهی خاطراتت را توی کشو می گذاری و درش را قفل می کنی . می خواهی مرتبشان کنی و یک روز کتابشان کنی .
بشر تا زماني که آرام در خانه نشسته منتظر حادثه است و وقتي درگير حادثه مي شود به دنبال آرامش خانه ...