اصفهان

برای بار اول نیست که به این شهر می آیم . و برای بار اول هم نیست که با دوستان به این شهر می آیم ولی این بار فرق دارد . شب می شود و به امروز فکر می کنم . کلا همیشه فکر میکنم . خیلی اوقات به این فکر می کنم که چطور فکر نکنم . و بعد فکر می کنم که اصلا چرا فکر نکنم . و فکر می کنم .

******

ساعت 6 صبح است . از پنج و نیم بیدارم . دلم آشوب است . موقع هر مسافرت دوستانه این طور می شوم . و فکر می کنم . به اتوبوس . به سختی راه . به خوش گذرانی های اردو . حتی به چپ شدن اتوبوس . قرار ساعت 7 جلوی مسجد امام خمینی است . خیلی زودتر می رسم . هیچ کس جلوی در مسجد نیست به جر "حاج آقا " و آقای تشکری . امروز آقای تشکری موهایش را کوتاه کرده . بچه ای 17 ساله به نظر می رسد با این که امسال 22 سالش است . ولی حاج آقا تغییر نکرده . هیچ تغییری  . ساکی هم با خود نیاورده . 10 دقیقه که منتظر می شوم دو تا از بچه ها پیدایشان می شود . امسال می روند دوم . بعد از سلام و احوالپرسی یکیشان که قدش بلند است می گوید : صبونه نمی دن ؟من که صبحانه خورده ام و برایم اهمیتی ندارد که می دهند یا نه بی تفاوت سری تکان می دهم . خیلی دوست می داشتم اگر علیرضا هم می آمد . می دانم که حسین می آید . ولی ای کاش علیرضا هم می آمد . ماشینی جلوی در مسجد توقف می کند . ماشین پدر علیرضا ست . او هم می آید . با برادرش که یک سال از خودش بزرگتر است . از آمدن او چندان خوشحال نیستم بلکه اندکی ناراحت هم هستم . گرچه برادر علیرضا پسر خوبی است ولی از اخلاقش خوشم نمی آید . آدم بسیار خوش مشربی است اما .... . و باز فکر می کنم . به سومین سفری که به همراه حسین و علیرضا می روم . وبه دیشب فکر می کنم . ساعت 10 شب بود . حاج آقا زنگ زد خانه ما . پرسید : می آی اصفهان یانه . من هم پاسخ دادم : نه .

-       چرا ؟

-       مامانم نمیذاره

-       گوشی رو بده بهشون  

-       چشم .

و بعد از آن حاج آقا حرف هایی با مادرم زد که نمی دانم چه بود ولی مادرم راضی شد . و نزدیک ساعت 12 ساک بستم .  

*************

صرفا جهت تنفس

*************

دستی توی هوا پرتاب می شود و صاف می خورد به صورت من . احساس بدی دارم . فکر می کنم دماغم انحراف پیدا کرده است . حسین است . چی قدر توی خواب حرکت می کند . برای سومین بار است افکارم را به هم می ریزد . خسته ام ولی خوابم نمی برد . و دوباره فکر می کنم .....

************

سفره می اندازند . انگار قرار است صبحانه بدهند . و می دهند . ساعت نزدیک 8:30 است و ما هنوز داخل مسجدیم . با صدای حاج آقا بلند می شویم ، ساک هایمان را بر می داریم و به طرف اتوبوس حرکت می کنیم . اتوبوس ولووی نخودی رنگ . از زیر قرآن رد می شویم و وارد اتوبوس می شویم . همه مستقر می شوند . راه می افتیم . آیه الکرسی می خوانیم و به راه ادامه می دهیم . 

 

**************

دیگر خوابم گرفته . چشم هایم را می بندم و آماده می شوم برای فردا .....

**************

عادت شده است . توی هواپیما یا اتوبوس که می نشینم باید بنویسم . حالا هر چیز . ولی باید بنویسم . و بهترین چیزی که می توانم بنویسم نوشتن خاطرات نو جوانی است . دفترچه را می گذارم کنار دستم . ارمیا را باز می کنم . این شاید دفعه ی صد و بیستم باشد که آن را می خوانم . جلدش پاره شده است . اما هنوز این کتاب برایم جذابیت دارد . با اینکه همه اش را از برم . ارمیا ، مصطفا ، رنوی ارمیا ، دانشگاه شهری و .... . تک تک خطوطش را می دانم . ولی هنوز جذاب است . حتی تن تن زمان بچگی بعد از 32 بار مطالعه خسته کننده شده بود . و من می مانم و ارمیا و هواپیمایی به مقصد اصفهان ، این شهر دوست داشتنی .

 پ.ن :قسمت هایی که با ستاره از هم دیگر جدا شده اند زمانهای مختلف اند : پس اشتباه نکنید !!!!