با صدای بلند گو از جا کنده می شویم . ساعت تقریبا 10 شب است. به سمت سکوی سوار شدنمان می رویم . صدای چمدان های چرخ دار اندکی گوش را می خراشد . بالاخره به قطار می رسیم . با شوق سوار می شویم . هیچ کدام از بچه های دیگر را نمی بینیم . . پنج نفریم : من و حسین و علیرضا و مهدی و میرزایی . هیچ گاه عادت نداشتیم میرزایی را به اسم صدا کنیم . اسمش محمد جواد است . متوجه می شویم دو واگن جلو تر از واگن خودمان سوار شده ایم . حرکت می کنیم به سمت واگن های بعدی . بچه ها از دور نمایان می شوند . بالاخره می رسیم . کوپه شماره 4 . چمدان ها کف کوپه ولو می شوند . می روم روی تخت بالا . بچه ها چمدان ها را به من می دهند و من می گذارم سر جای چمدان ها بالای کوپه . به پاس این عمل ارزشمند تخت بالایی می شود مال من . هم کوپه ای جدید مان از راه می رسد . بدون هیچ جنگ و دعوایی تخت پایینی را برای خودش بر می دارد . میرزایی هم همینطور . میرزایی قدش بلند است اما نه خیلی . لاغر است اما نه خیلی . به طور کلی هیکلی مناسب دارد . روی پیشانی اش تعداد زیادی جوش قرمز رنگ وجود دارد . علیرضا چاق است . تقریبا هم قد من است . کوتاه نیست اما بلند هم نیست . حسین هم پسری است قد بلند و ترکه ای و مانند میرزایی داری جوش های زیاد قرمز روی پیشانی . مهدی هم قدش بلند نیست . لاغر هم نیست . هم کوپه ای جدیدمانند مهدی است . ساک های ملافه و بالش را می گذاریم کنار دستمان و مشغول خوردن می شویم . کلاب می خوریم . شاممان است . ساعت 12 را خاموشی می دهیم . این خاموشی فقط به معنی باز کردن تخت ها و دراز کشیدن روی آن هاست  وگرنه همه مان حرف زدن را به خواب ترجیح می دهیم به جز هم کوپه ای جدید . سر به بالین نرسیده خوابش می برد . اما ما حرف می زنیم .

 

 

با صدای منشی نگاهم را از روی لب تاب بر می دارم . منشی می گوید : آقای مهاجر ، برادرتون پشت خط منتظرن . می گویم وصل کنید و تشکر می کنم . گوشی را بر می دارم . برادر با صدای گرم و مهربان همیشگی اش  سلام می کند . بی احوالپرسی می رود سراغ اصل مطلب . می گوید : بابا ایول ، رمان جدیدت محشره . فقط به ما یه امضا ندادی ها ! زیاد شوخی می کند . این هم شوخی است . محمد خودش داستان نویس مشهوری است . غیر از 10 رمانی که به چاپ رسانیده دو مجموعه داستان هم دارد . من در جواب برادر می گویم : ایشالا یه روز میای بدون نوبت بهت امضا می دم . هر دو می خندیم . حال خانواده ام را می پرسد . بعد هم با خنده خداحافظی می کند . حالا من می مانم و بازنویسی خاطرات نوجوانی و ارمیا ، اولین رمانی که خواندم .