با بي ميلي ماشين را نگاه مي كنم . پ‍‍‍‍ژوي "آر دي " سبز رنگ " . آقاي " جمالي " كنار ماشين ايستاده و نگاه مي كند به درب مهد . در ماشين را كه به نظر مي آمد اندكي سنگين شده است باز مي كنم . آرام و بي صدا روي صندلي  مي نشينم و منتظر بچه ها مي شوم . بالاخره همه مي آـيند . ماشين آقاي جمالي نزديك خانه مي شود . با خود فكر مي كنم بگويم يا نه ؟ به آخر ماجرا فكر مي كنم . از دو حالت خارج نيست :يا همه چيز درست پيش مي رود يا اينكه مادر مي فهمد . و تصميم مي گيرم : فردا دنبال من نياييد ! آقاي جمالي متحيرانه نگاهم مي كند و "باشه" اي مي پراند . از ماشين پياده مي شوم . زنگ مي زنم . درب سفيد خانه را باز مي كنم . باز هم حياط و گلدان ها و حوض آبي دو طبقه ي خالي و فنچ را مي بينم . و صبح روز بعد با اضطراب بيدار مي شوم . مادر انتظار آيفون را مي كشد تا آقاي جمالي زنگ بزند و تورا بفرستد . امروز دير كرده . وتصميم نهايي را مي گيري و  به مادر مي گويي : آقاي جمالي گفت امروز ئنبالم نمي آيد . با اينكه انتظار داشتي مادر يا عصباني شود و يا در حالي كه آرام لباست را در مي آورد بپرسد چرا هيچ كدام را انجام نمي دهد . به سمت كيفش مي رود و سوئيچ ماشين را مي آورد . و تو به سمت مهد مي روي ولي ابن بار با مادر نه با آقاي جمالي . از بخت بد آقاي جمالي جلوي در مهد است . سرخ و سفيد مي شوم و بعد مادر همه ي ماجرا را مي فهمد ....

پ.ن : حكايتي واقعي بود از حادثه اي كه در فكر مي كنم 4 سالگي ام براي نرفتن به مهد اتفاق افتاد...