تبليغاتX
نوشته های طاها مهاجر
نگاهش می کنی . معلوم است روحیه خشنی دارد . این را از سر صافش هم می شود فهمید  . امروز تو را خیلی اذیت کرده . حال می خواهی از شرش خلاص شوی .  از شر موجودی که خیلی به تو بدی کرده . آن را جلوی در می بری تا بعدا کارش را یکسره کنی . برای اطمینان از اینکه پایت خون نیامده باشد ، آن را زیر شلنگ می گیری . پونز را بر می داری و از پنجره به بیرون پرتش می کنی . و با خود می گویی : خوب شد .... از شرش خلاص شدم .....

+ نوشته شده توسط طه مهاجر در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 17:41 |
بنده یک چند ماهی است پا به عرصه ی رانندگی نهادم ،تقریبا از اول تابستان تا به حال.

در ابتدا شور و شوق زیاد برای رانندگی ، باعث می شود بدون این که بدانی برای راه انداختن ماشین چه کار باید بکنی ، ماشین را روشن کنی ، گاز دهی و بدون کلاچ دنده را به یک ببری .(این یکی از مهارتهایی است که فقط من دارم ). و ماشین اندکی جلوتر به "پت پت" بیفتد و خاموش شود . بعد با نگاهی ملتمسانه پدرت را نگاه کنی که یعنی یادت بدهد . بیش از ده بار می گوید پایت را آرام از روی کلاچ بردار اما بازهم خاموش می کنی . و برای اولین بار که بدون خاموش کردن راه می افتی ، فکر می کنی دیگر همه چیز رانندگی را یاد گرفته ای . اما به خودت می آیی و می بینی جایی به غیر از خیابان بسیج که خیابانی مخصوص تعلیم رانندگی است رانندگی نکرده ای . پس از سه ماه تابستان که هرهفته 2-3 ساعتی با ماشین رانندگی کردی پدر اجازه می دهد جایی غیر از خیابان بسیج رانندگی کنی . درشهرک . اولین بار خیلی می ترسی و هم کلی شوق و ذوق برای رانندگی کردن در خیابانهایی که تا به حال در آنها رانند گی نکرده ای ،داری . از ترست دنده را از یک بالاتر نمی بری اما بالاخره پس از دو هفته جرات این کار را به خودت می دهی . و تمرین می کنی تا برسی به جایی که توی شهرک با خانواده هرجایی بخواهی بروی تو رانندگی می کنی .

و حالا من به دیگران گیر هم می دهم . مثلا امروز یک ماشین پراید جلوی ما بود . راننده اش هم زن بود(یا اباالفضل؟!)بلا استثنا به همه راه می داد . دنده اش یک بود و سرعتش 15 کیلومتر بر ساعت . تازه می فهمم زمانی که خیلی تازه کار بودم مردم از دستم چه عذابی می کشیدند .

+ نوشته شده توسط طه مهاجر در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 و ساعت 14:59 |
امشب رقیه فهمید بابا دو بخش دارد

بخشی به روی نیزه /بخشی به خاک صحرا

پ.ن:امشب عاشوراست .

+ نوشته شده توسط طه مهاجر در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 و ساعت 13:48 |
تولد ، عزاداری ....

چه قدر این کلمات با هم بیگانه اند

پ.ن : ۱۲ آذر تولد من است . تولدم ..............؟!!!؟

+ نوشته شده توسط طه مهاجر در جمعه یازدهم آذر 1390 و ساعت 19:18 |
بسم الله

امروز با مدرسه به بازدید از خانه ی ملت (مجلس) رفتیم . البته فقط نخبگان (5 نفر برتر آموزشی ، اخلاقی و انضباطی) را به این بازدید بردند .

1_ پس از بازدید ، از جایگاه بازدید کنندگان خارج شدیم و بر حسب اتفاق رئیس مجلس ،آقای لاریجانی را دیدیم که با چند نفر من جمله بنده دست دادند .

2- مجلس جای جالبی است . نمایندگان با یکدیگر صحبت می کنند ، آقای لاریجانی با نایبش ،و بقیه نمایندگان با دوستانشان صحبت می کنند و به جرئت می توانم بگویم کسی که دارد حرف می زند ، هیچ کس حرفش را گوش نمی دهد . آقای لاریجانی هم پس از اتمام سخنان نمایندگان می گویند پیشنهادشان به رای گذاشته می شود و پیشنهاد نمایندگان یا تصویب می شود و یا تصویب نمی شود .

3- نمی دانم چه طور است . در جلسه امروز مجلس اصل ماده 17(البته ما هم مثل نمایندگان به حرف های دیگر نمایندگان گوش نمی دادیم و مشغول حرف زدن با دوستان بودیم به همین دلیل نمیدانم اصل ماده 17 چه بود!!!)به رای گذاشته شد و رای نیاورد . سپس حذف ماده 17 به رای گذاشته شد و آن هم رای نیاورد !!!

4- همه ی نمایندگان بلا استثنا با پژو پارس به محل مجلس می آمدند و پلاک هایشان پشت سرهم بود .

5- بعد از 2 ساعت جلسه بالاخره از جلسه خانه ی ملت آمدیم بیرون . کیک و ساندیس و یک عدد خودکار که روی آن نوشته شده بود "مجلس خانه ی واقعی ملت است " به ما رسید .   

 

+ نوشته شده توسط طه مهاجر در چهارشنبه دوم آذر 1390 و ساعت 23:49 |
بازهم همان جمله تکراری

"اللهم عجل لولیک الفرج "

 

+ نوشته شده توسط طه مهاجر در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 و ساعت 19:48 |
چه کنم که حتی از نوشتن یک پست هم برایت عاجزم .....

پ.ن : دیروز متوجه شدم که شب هفت معلم چهارم دبستانم در مسجد امیرالمومنین برگزار شده است . گفتم شاید این که پستی در مورد او بگذارم کمترین کاری باشد که می توانم انجام دهم

+ نوشته شده توسط طه مهاجر در جمعه هجدهم شهریور 1390 و ساعت 16:20 |
نمی دانم چرا هر سریالی که در ماه رمضان ساخته می شود یا باید یک ربطی به روح داشته با شد یا یک ربطی به شیطان ! این سوژه اولین بار با سریال "اویک فرشته بود " به تلویزیون ارائه شد . بعد از آن سریال "اغما" ساخته شد که حامد کمیلی در نقش شیطان بازی می کرد . این سریال هم بد نبود و می شد گفت که قشنگ بود . پارسال هم سریال شبکه دویی که اسمش را درست حسابی یادم نمی آید با مضمون یک فرد روح شده و یک فرشته سفید پوش بود . از سریال های دیگر می گذریم و می رسیم به امسال . امسال از چهار شبکه تلویزیون 3 شبکه اش هستند که در شبکه اول شیطان هست در شبکه دوم یک فرشته و در شبکه سوم دو سه تا روح وجود دارند . چه اشکالی دارد سریال هایی با مضامین مختلف ساخته شود در ماه رمضان و فقط صحبت از روح و جن و پری نباشد ؟..

+ نوشته شده توسط طه مهاجر در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 و ساعت 13:4 |

به نام خدا

امروز امتحان جغرافی داشتیم . امتحان دو تا مانده به آخرین امتحان ! بعد از دادن امتحان از دفتر صدایمان کردند : آقایان ملکوتی ، حیدرزاده ، مهاجر ، صادقی ، علیمحمدی ، غلامی و خوشوقتی بیایند دفتر انضباطی . من و حسین باهم به طرف دفتر حرکت کردیم . کمی زود تر از بقیه به دفتر رسیدیم . آقای بیات با لحن همیشه جدی اش گفت : همه تون ساعت 3 با لباس فرم در مدرسه باشید . حسین پرسید : چرا؟

ــــ خب میای می  فهمی دیگه .

ساعت 2.5 شد . استرس داشتم . یعنی برای چه باید به مدرسه می رفتم . لباس فرم مدرسه را از کمدم در آوردم و پوشیدم . بعد هم با سرعتی که خودم تا به حال با این سرعت ندویده بودم ، به طرف مدرسه دویدم . وارد مدرسه که شدم ، خیلی از بچه ها آنجا بودند . اما نه بچه های ما . بچه هایی که سال بعد تازه می خواستند وارد مدرسه شوند . برای آزمون ورودی آمده بودند .  تازه فهمیدم برای چه من به مدرسه دعوت شدم . زنگ مدرسه را که بیشتر به زنگ مهد کودک شباهت داشت تا به زنگ یک مدرسه راهنمایی به صدا در آوردند . بچه ها طبق شماره هاشان در صف ایستادند . آقای بیات دوباره ما را احضار کرد : ملکوتی ، غلامی و مهاجر مراقبان طبقه پایین هستید .

ـــ یعنی تو نمازخونه ؟

ــ بله .

حرکت کردیم به سمت نمازخانه .  سر تا سر نمازخانه را صندلی چیده بودند . دفتر چه ی سوالات را پخش کردیم . پاسحنامه ها هم که روی میز هاشان بود . و حالا ما باید می ماندیم تا پایان آزمون . بعد از 100 دقیقه آزمون به پایان رسید . و این تازه شروع کار ما بود . پاسخنامه ها که جمع شد رفتیم در کلاس ½ و امتحاناتشان را تصحیح کردیم . کار زیاد طولانی نبود . بعد درصد گرفتن و وارد کردن نمره ها در لیست شروع شد . همه ی بچه ها به جز من و صادقی از مدرسه رفتند . و ما هم باید 300 برگه را که کاملا به هم ریخته بودند به ترتیب شماره مرتب می کردیم . ساعت 8 شده بود . کار ما هم تمام شد . و ما برای خواندن درس یک روز را از دست دادیم . البته امتحان بعدی مان امتحان سختی نبود ، اما خب هر امتحانی دادنش نیاز به مطالعه دارد .

 

پ.ن : البته همه اش هم دردسر نبود . به خاطر همین مراقب بودن و تصحیح برگه ها کلا نمره مستمر همه ی ما را بیست رد کردند .

+ نوشته شده توسط طه مهاجر در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 و ساعت 10:56 |
از این جملات تکراری که انگار همین دیروز بود که تابستان شده بود و امسال هم دوباره تابستان شده بی زارم. اما چه کنم؟ انگار همین دیروز بود که تابستان شده بود و امسال هم دوباره تابستان شده .

باز هم آمد . سال به سال جذابیتش برایم کمتر می شود . تابستانی که تا چند سال پیش از کادوی تولد و حتا از رانندگی هم برایم شیرین تر بود . تابستانی که برای آمدنش لحظه شماری می کردم حالا مثل دیگر ایام زندگی می گذرانمش . نمی گویم دیگر برایم جذابیت  ندارد . بالاخره من محصلم و تابستان هم فرصتی برای استراحت . اما دیگر جذابیت قدیم را ندارد .

باز هم همان جمله ی همیشگی :

دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم تعطیلات

+ نوشته شده توسط طه مهاجر در جمعه بیستم خرداد 1390 و ساعت 15:41 |