در ابتدا شور و شوق زیاد برای رانندگی ، باعث می شود بدون این که بدانی برای راه انداختن ماشین چه کار باید بکنی ، ماشین را روشن کنی ، گاز دهی و بدون کلاچ دنده را به یک ببری .(این یکی از مهارتهایی است که فقط من دارم ). و ماشین اندکی جلوتر به "پت پت" بیفتد و خاموش شود . بعد با نگاهی ملتمسانه پدرت را نگاه کنی که یعنی یادت بدهد . بیش از ده بار می گوید پایت را آرام از روی کلاچ بردار اما بازهم خاموش می کنی . و برای اولین بار که بدون خاموش کردن راه می افتی ، فکر می کنی دیگر همه چیز رانندگی را یاد گرفته ای . اما به خودت می آیی و می بینی جایی به غیر از خیابان بسیج که خیابانی مخصوص تعلیم رانندگی است رانندگی نکرده ای . پس از سه ماه تابستان که هرهفته 2-3 ساعتی با ماشین رانندگی کردی پدر اجازه می دهد جایی غیر از خیابان بسیج رانندگی کنی . درشهرک . اولین بار خیلی می ترسی و هم کلی شوق و ذوق برای رانندگی کردن در خیابانهایی که تا به حال در آنها رانند گی نکرده ای ،داری . از ترست دنده را از یک بالاتر نمی بری اما بالاخره پس از دو هفته جرات این کار را به خودت می دهی . و تمرین می کنی تا برسی به جایی که توی شهرک با خانواده هرجایی بخواهی بروی تو رانندگی می کنی .
و حالا من به دیگران گیر هم می دهم . مثلا امروز یک ماشین پراید جلوی ما بود . راننده اش هم زن بود(یا اباالفضل؟!)بلا استثنا به همه راه می داد . دنده اش یک بود و سرعتش 15 کیلومتر بر ساعت . تازه می فهمم زمانی که خیلی تازه کار بودم مردم از دستم چه عذابی می کشیدند .
بخشی به روی نیزه /بخشی به خاک صحرا
پ.ن:امشب عاشوراست .
چه قدر این کلمات با هم بیگانه اند


پ.ن : ۱۲ آذر تولد من است . تولدم ..............؟!!!؟
امروز با مدرسه به بازدید از خانه ی ملت (مجلس) رفتیم . البته فقط نخبگان (5 نفر برتر آموزشی ، اخلاقی و انضباطی) را به این بازدید بردند .
1_ پس از بازدید ، از جایگاه بازدید کنندگان خارج شدیم و بر حسب اتفاق رئیس مجلس ،آقای لاریجانی را دیدیم که با چند نفر من جمله بنده دست دادند .
2- مجلس جای جالبی است . نمایندگان با یکدیگر صحبت می کنند ، آقای لاریجانی با نایبش ،و بقیه نمایندگان با دوستانشان صحبت می کنند و به جرئت می توانم بگویم کسی که دارد حرف می زند ، هیچ کس حرفش را گوش نمی دهد . آقای لاریجانی هم پس از اتمام سخنان نمایندگان می گویند پیشنهادشان به رای گذاشته می شود و پیشنهاد نمایندگان یا تصویب می شود و یا تصویب نمی شود .
3- نمی دانم چه طور است . در جلسه امروز مجلس اصل ماده 17(البته ما هم مثل نمایندگان به حرف های دیگر نمایندگان گوش نمی دادیم و مشغول حرف زدن با دوستان بودیم به همین دلیل نمیدانم اصل ماده 17 چه بود!!!)به رای گذاشته شد و رای نیاورد . سپس حذف ماده 17 به رای گذاشته شد و آن هم رای نیاورد !!!
4- همه ی نمایندگان بلا استثنا با پژو پارس به محل مجلس می آمدند و پلاک هایشان پشت سرهم بود .
5- بعد از 2 ساعت جلسه بالاخره از جلسه خانه ی ملت آمدیم بیرون . کیک و ساندیس و یک عدد خودکار که روی آن نوشته شده بود "مجلس خانه ی واقعی ملت است " به ما رسید .
"اللهم عجل لولیک الفرج "
پ.ن : دیروز متوجه شدم که شب هفت معلم چهارم دبستانم در مسجد امیرالمومنین برگزار شده است . گفتم شاید این که پستی در مورد او بگذارم کمترین کاری باشد که می توانم انجام دهم
به نام خدا
امروز امتحان جغرافی داشتیم . امتحان دو تا مانده به آخرین امتحان ! بعد از دادن امتحان از دفتر صدایمان کردند : آقایان ملکوتی ، حیدرزاده ، مهاجر ، صادقی ، علیمحمدی ، غلامی و خوشوقتی بیایند دفتر انضباطی . من و حسین باهم به طرف دفتر حرکت کردیم . کمی زود تر از بقیه به دفتر رسیدیم . آقای بیات با لحن همیشه جدی اش گفت : همه تون ساعت 3 با لباس فرم در مدرسه باشید . حسین پرسید : چرا؟
ــــ خب میای می فهمی دیگه .
ساعت 2.5 شد . استرس داشتم . یعنی برای چه باید به مدرسه می رفتم . لباس فرم مدرسه را از کمدم در آوردم و پوشیدم . بعد هم با سرعتی که خودم تا به حال با این سرعت ندویده بودم ، به طرف مدرسه دویدم . وارد مدرسه که شدم ، خیلی از بچه ها آنجا بودند . اما نه بچه های ما . بچه هایی که سال بعد تازه می خواستند وارد مدرسه شوند . برای آزمون ورودی آمده بودند . تازه فهمیدم برای چه من به مدرسه دعوت شدم . زنگ مدرسه را که بیشتر به زنگ مهد کودک شباهت داشت تا به زنگ یک مدرسه راهنمایی به صدا در آوردند . بچه ها طبق شماره هاشان در صف ایستادند . آقای بیات دوباره ما را احضار کرد : ملکوتی ، غلامی و مهاجر مراقبان طبقه پایین هستید .
ـــ یعنی تو نمازخونه ؟
ــ بله .
حرکت کردیم به سمت نمازخانه . سر تا سر نمازخانه را صندلی چیده بودند . دفتر چه ی سوالات را پخش کردیم . پاسحنامه ها هم که روی میز هاشان بود . و حالا ما باید می ماندیم تا پایان آزمون . بعد از 100 دقیقه آزمون به پایان رسید . و این تازه شروع کار ما بود . پاسخنامه ها که جمع شد رفتیم در کلاس ½ و امتحاناتشان را تصحیح کردیم . کار زیاد طولانی نبود . بعد درصد گرفتن و وارد کردن نمره ها در لیست شروع شد . همه ی بچه ها به جز من و صادقی از مدرسه رفتند . و ما هم باید 300 برگه را که کاملا به هم ریخته بودند به ترتیب شماره مرتب می کردیم . ساعت 8 شده بود . کار ما هم تمام شد . و ما برای خواندن درس یک روز را از دست دادیم . البته امتحان بعدی مان امتحان سختی نبود ، اما خب هر امتحانی دادنش نیاز به مطالعه دارد .
پ.ن : البته همه اش هم دردسر نبود . به خاطر همین مراقب بودن و تصحیح برگه ها کلا نمره مستمر همه ی ما را بیست رد کردند .
باز هم آمد . سال به سال جذابیتش برایم کمتر می شود . تابستانی که تا چند سال پیش از کادوی تولد و حتا از رانندگی هم برایم شیرین تر بود . تابستانی که برای آمدنش لحظه شماری می کردم حالا مثل دیگر ایام زندگی می گذرانمش . نمی گویم دیگر برایم جذابیت ندارد . بالاخره من محصلم و تابستان هم فرصتی برای استراحت . اما دیگر جذابیت قدیم را ندارد .
باز هم همان جمله ی همیشگی :
دوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستت دارم تعطیلات ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

